پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۹۵

از تو دل برنکنم تا دل و جانم باشد

می‌برم جورِ تو تا وسع و توانم باشد

گر نوازی، چه سعادت به از این خواهم یافت؟

ور کشی زار، چه دولت به از آنم باشد؟

چون مرا عشق تو از هر چه جهان باز استد

چه غم از سرزنش هر که جهانم باشد؟

تیغ قهر ار تو زنی، قوَتِ روحم گردد

جام زهر ار تو دهی، قوْتِ روانم باشد

در قیامت چو سر از خاک لحد بردارم

گَرد سودای تو بر دامن جانم باشد

گر تو را خاطر ما نیست، خیالت بفرست

تا شبی محرم اسرار نهانم باشد

هر کسی را ز لبت، خشک‌تمنایی هست

من خود این بخت ندارم که زبانم باشد

جان برافشانم اگر سعدیِ خویشم خوانی

سر این دارم اگر طالع آنم باشد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۹۷نظر خدای‌بینان طلب هوا نباشد
  2. غزل شمارهٔ ۱۹۸با کاروان مصری چندین شکر نباشد
  3. غزل شمارهٔ ۱۹۹تا حال مَنت خبر نباشد
  4. غزل شمارهٔ ۲۰۰چه کسی؟ که هیچ کس را به تو بر نظر نباشد
  5. غزل شمارهٔ ۲۰۱آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
  6. غزل شمارهٔ ۲۰۲جنگ از طرف دوست دل‌آزار نباشد
  7. غزل شمارهٔ ۲۰۳تو را نادیدن ما غم نباشد
  8. غزل شمارهٔ ۲۰۴گر گویمت که سروی سرو این چنین نباشد
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.