پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۰۱

ای پیکِ پی‌خجسته که داری نشانِ دوست

با ما مگو به جز سخنِ دل‌نشانِ دوست

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد

یا از دهانِ آن‌ که شنید از دهانِ دوست

ای یارِ آشنا عَلَمِ کاروان کجاست؟

تا سر نهیم بر قدمِ ساربانِ دوست

گر زر فدای دوست کنند اهلِ روزگار

ما سر فدای پای رسالت‌رسانِ دوست

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنانِ دوست

رنجورِ عشقِ دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دلِ نامهربانِ دوست

گر دوست بنده را بِکُشَد یا بپرورد

تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست

گر آستینِ دوست بیفتد به دستِ من

چندان که زنده‌ام سرِ من و آستانِ دوست

بی‌حسرت از جهان نرود هیچ‌کس به در

الا شهیدِ عشق به تیر از کمانِ دوست

بعد از تو هیچ در دلِ سعدی گذر نکرد

وآن کیست در جهان که بگیرد مکانِ دوست؟

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۰۳ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
  2. غزل شمارهٔ ۱۰۴مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
  3. غزل شمارهٔ ۱۰۵آب حیات من است خاک سر کوی دوست
  4. غزل شمارهٔ ۱۰۶شادی به روزگار گدایان کوی دوست
  5. غزل شمارهٔ ۱۰۷صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست
  6. غزل شمارهٔ ۱۰۸مرا خود با تو چیزی در میان هست
  7. غزل شمارهٔ ۱۰۹بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۰هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست
همه‌ی غزلیات ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.