پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب ششم در قناعت

بخش ۲ - حکایت

مرا حاجیی شانهٔ عاج داد

که رحمت بر اخلاق حجاج باد

شنیدم که باری سگم خوانده بود

که از من به نوعی دلش مانده بود

بینداختم شانه کاین استخوان

نمی‌بایدم دیگرم سگ مخوان

مپندار چون سرکهٔ خود خورم

که جور خداوند حلوا برم

قناعت کن ای نفس بر اندکی

که سلطان و درویش بینی یکی

چرا پیش خسرو به خواهش روی

چو یک سو نهادی طمع، خسروی

وگر خود پرستی شکم طبله کن

در خانهٔ این و آن قبله کن

ادامه‌ی باب ششم در قناعت

  1. بخش ۴ - حکایتیکی را تب آمد ز صاحبدلان
  2. بخش ۵ - حکایت در مذلت بسیار خوردنچه آوردم از بصره دانی عجب
  3. بخش ۶ - حکایتشکم صوفیی را زبون کرد و فرج
  4. بخش ۷ - حکایت در عزت قناعتیکی نیشکر داشت بر طَبقَری
  5. بخش ۸ - حکایتیکی را ز مردان روشن ضمیر
  6. بخش ۹ - حکایتیکی نان‌خورش جز پیازی نداشت
  7. بخش ۱۰ - حکایتیکی گربه در خانهٔ زال بود
  8. بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همتیکی طفل دندان برآورده بود
همه‌ی باب ششم در قناعت ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.