پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب ششم در قناعت

بخش ۴ - حکایت

یکی را تب آمد ز صاحبدلان

کسی گفت شِکَّر بخواه از فلان

بگفت ای پسر تلخی مردنم

به از جور روی ترش بردنم

شکر عاقل از دست آن کس نخورد

که روی از تکبر بر او سرکه کرد

مرو از پی هر چه دل خواهدت

که تمکین تن نور جان کاهدت

کند مرد را نفس اماره خوار

اگر هوشمندی عزیزش مدار

اگر هرچه باشد مرادت خوری

ز دوران بسی نامرادی بری

تنور شکم دم به دم تافتن

مصیبت بود روز نایافتن

به تنگی بریزاندت روی رنگ

چو وقت فراخی کنی معده تنگ

کِشد مرد پرخواره بار شکم

وگر در نیابد کشد بار غم

شکم بنده بسیار بینی خجل

شکم پیش من تنگ بهتر که دل

ادامه‌ی باب ششم در قناعت

  1. بخش ۶ - حکایتشکم صوفیی را زبون کرد و فرج
  2. بخش ۷ - حکایت در عزت قناعتیکی نیشکر داشت بر طَبقَری
  3. بخش ۸ - حکایتیکی را ز مردان روشن ضمیر
  4. بخش ۹ - حکایتیکی نان‌خورش جز پیازی نداشت
  5. بخش ۱۰ - حکایتیکی گربه در خانهٔ زال بود
  6. بخش ۱۱ - حکایت مرد کوته نظر و زن عالی همتیکی طفل دندان برآورده بود
  7. بخش ۱۲ - حکایتشنیدم که صاحبدلی نیکمرد
  8. بخش ۱۳ - حکایتیکی سلطنت ران صاحب شکوه
همه‌ی باب ششم در قناعت ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.