پرش به محتوای اصلی
سعدی سعدی

باب پنجم در رضا

بخش ۱۰ - حکایت کرکس با زغن

چنین گفت پیش زغن کرکسی

که نبود ز من دوربین‌تر کسی

زغن گفت از این در نشاید گذشت

بیا تا چه بینی بر اطراف دشت

شنیدم که مقدار یک روزه راه

بکرد از بلندی به پستی نگاه

چنین گفت دیدم گرت باور است

که یک دانه گندم به هامون بر است

زغن را نماند از تعجب شکیب

ز بالا نهادند سر در نشیب

چو کرکس بر دانه آمد فراز

گره شد بر او پایبندی دراز

ندانست از آن دانه‌ای خوردنش

که دهر افکند دام در گردنش

نه آبستن در بود هر صدف

نه هر بار رامی زند بر هدف

زغن گفت از آن دانه دیدن چه سود

چو بینایی دام خصمت نبود؟

شنیدم که می‌گفت و گردن به بند

نباشد حذر با قدر سودمند

اجل چون به خونش بر آورد دست

قضا چشم باریک بینش ببست

در آبی که پیدا نگردد کنار

غرور شناور نیاید به کار

ادامه‌ی باب پنجم در رضا

  1. بخش ۱۲ - مثلشتر بچه با مادر خویش گفت:
  2. بخش ۱۳ - گفتار اندر اخلاص و برکت آن و ریا و آفت آنعبادت به اخلاص نیت نکوست
  3. بخش ۱۴ - حکایتشنیدم که نابالغی روزه داشت
  4. بخش ۱۵ - حکایتسیهکاری از نردبانی فتاد
همه‌ی باب پنجم در رضا ←

سعدی درباره‌ی سعدی

مشرف‌الدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجل» و حتی به طور مطلق، «استاد» داده‌اند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سال‌های ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.