پرش به محتوای اصلی
رهی معیری رهی معیری

غزلها - جلد اول

گریهٔ بی‌اختیار

تو را خبر ز دل بی‌قرار باید و نیست

غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریهٔ بی‌اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست

چو صبحدم نفسم بی‌غبار باید و نیست

مرا ز بادهٔ نوشین نمی‌گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پارهٔ دل در کنار باید و نیست

به سردمهری باد خزان نباید و هست

به فیض‌بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی که دیدهٔ تو

به سان شبنم گل اشکبار باید و نیست

رهی به شام جدایی چه طاقتیست مرا

که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

ادامه‌ی غزلها - جلد اول

  1. ساغر هستیساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
  2. چشمهٔ نورهرچند که در کوی تو مسکین و فقیریم
  3. نای خروشانچو نی به سینه خروشد دلی که من دارم
  4. خندهٔ مستانهبا عزیزان درنیامیزد دل دیوانه‌ام
  5. پرنیان‌پوشز گرمی بی‌نصیب افتاده‌ام چون شمع خاموشی
  6. جلوهٔ ساقیدر قدح عکس تو یا گل در گلاب افتاده است؟
  7. تشنهٔ دردنه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
همه‌ی غزلها - جلد اول ←

رهی معیری درباره‌ی رهی معیری

شادروان محمدحسن معیری متخلص به «رهی» در دهم اردیبهشت ماه ۱۲۸۸ هجری شمسی در تهران و در خاندانی بزرگ و اهل ادب و هنر چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در تهران به پایان برد، آنگاه وارد خدمت دولتی شد و در مشاغلی چند خدمت کرد. از سال ۱۳۲۲ شمسی به ریاست کل انتشارات و تبلیغات وزارت پیشه و هنر (بعداً وزارت صنایع)...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.