پرش به محتوای اصلی
سیدای نسفی سیدای نسفی

شهر آشوب

شمارهٔ ۴۱ - جامه باف

از غم آن جامه باف امروز خواهم شد هلاک

همچو ابریشم خرابم همچو ماکو سینه چاک

بر دکانش خویش را چون پار سنگ آویختم

از زبان شانه اش آمد صدا ما را چه باک

ادامه‌ی شهر آشوب

  1. شمارهٔ ۴۳ - جامه بافدلبر دستارباف من بود مه پیکری
  2. شمارهٔ ۴۴ - جامه بافکجاست آن پسر جامه باف خانه او
  3. شمارهٔ ۴۵ - جامه بافجامه باف امرد خط رخسار خود را شانه کرد
  4. شمارهٔ ۴۶ - جامه بافجامه باف امرد که باشد دلربای شوخ و شنگ
  5. شمارهٔ ۴۷ - جامه بافجامه باف امرد بود دیوانه او بی حساب
  6. شمارهٔ ۴۸ - کله پزآن بت سیرابه پز آید ز دیگش بوی مشک
  7. شمارهٔ ۴۹ - کله پزکله پز امرد پسر بسیار سودا کرد و رفت
  8. شمارهٔ ۵۰ - کفش دوزبعد از این در خدمت آن کفشدوزم چون درفش
همه‌ی شهر آشوب ←

سیدای نسفی درباره‌ی سیدای نسفی

میرعابد متخلص به سیّدا معروف به سیّدای نَسَفی در نَسَف یا کرشی (قرشی) کنونی از توابع بخارا زاده شد و در شهر بخارا پرورش یافت. عبدالغنی میرزایف با مراجعه به منابع مختلف بر این نظر است که سیدا در اواخر نیمهٔ نخست سدهٔ هفدهم میلادی چشم به جهان گشوده است. ملیحای سمرقندی تذکره‌نویس معاصر سیدا، او را در سال ۱۶۷۸ دیده و از نو...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.