پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۸۶۹

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد

بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان

دامان زر دهند و خرند از بلیس درد

گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست

تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد

ای مرده را کنار گرفته که جان من

آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد

خو با خدای کن که از این نقش‌های دیو

خواهی شدن به وقت اجل بی‌مراد فرد

پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک

کاین بستریست عاریه می‌ترس از نورد

مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار

پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد

منگر به گرد تن بنگر در سوار روح

می‌جو سوار را به نظر در میان گرد

رخسارهای  چون گل لابد ز گلشنیست

گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد

سیب زنخ چو دیدی می‌دان درخت سیب

بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد

همت بلند دار که با همت خسیس

چاوش پادشاه براند تو را که برد

خاموش کن ز حرف و سخن بی‌حروف گوی

چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۸۷۱آمد بهار خرم و رحمت نثار شد
  2. غزل شمارهٔ ۸۷۲این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد
  3. غزل شمارهٔ ۸۷۳خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود
  4. غزل شمارهٔ ۸۷۴امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود
  5. غزل شمارهٔ ۸۷۵گر عید وصل تست منم خود غلام عید
  6. غزل شمارهٔ ۸۷۶تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید
  7. غزل شمارهٔ ۸۷۷امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند
  8. غزل شمارهٔ ۸۷۸صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.