پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۹۹۰

جان خاک آن مهی که خداش است مشتری

آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری

چون از خودی برون شد او آدمی نماند

او راست چشم روشن و گوش پیمبری

تا آدمی است آدمی و تا ملک ملک

بسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری

عالم به حکم او است مر او را چه فخر از این

چون آن او است خالق عالم به یک سری

بحری که کمترین شبه را گوهری کند

حاشا از او که لاف برآرد ز گوهری

آن ذره است لایق رقص چنان شعاع

کو گشت از هزار چو خورشید و مه بری

آن ذره‌ای که گر قدمش بوسد آفتاب

خود ننگرد به تابش او جز که سرسری

بنما مها به کوری خورشید تابشی

تا زین سپس زنخ نزند از منوری

درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دین

تا هر دو کون پر شود از نور داوری

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۹۹۲ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری
  2. غزل شمارهٔ ۲۹۹۳شاها بکش قطار که شهوار می‌کشی
  3. غزل شمارهٔ ۲۹۹۴ای نای خوش نوای که دلدار و دلخوشی
  4. غزل شمارهٔ ۲۹۹۵اندر میان جمع چه جان است آن یکی
  5. غزل شمارهٔ ۲۹۹۶گر من ز دست بازی هر غم پژولمی
  6. غزل شمارهٔ ۲۹۹۷ای آسمان که بر سر ما چرخ می‌زنی
  7. غزل شمارهٔ ۲۹۹۸سوگند خورده‌ای که از این پس جفا کنی
  8. غزل شمارهٔ ۲۹۹۹تا چند از فراق مرا کار بشکنی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.