پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۸۸۹

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی

چو منی تو خود ,خود را که بگوید چو منی؟

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش

مه که باشد که تو خورشید دو صد انجمنی

پاسبان در تو ماه، براین بام فلک

تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی

ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم

تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی

هر که در عهد تو از جور زمانه گله کرد

سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی

کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی

جان بود، تن نبود تن، چو تو جان، جان تنی

سجده کردند ملایک تن آدم را زود

پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی

اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد

چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۸۹۱هر که  از نیستی آید به سوی او خبری
  2. غزل شمارهٔ ۲۸۹۲ای شه جاودانی وی مه آسمانی
  3. غزل شمارهٔ ۲۸۹۳قدر غم گر چشم سر بگریستی
  4. غزل شمارهٔ ۲۸۹۴با چنین رفتن به منزل کی رسی
  5. غزل شمارهٔ ۲۸۹۵چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی
  6. غزل شمارهٔ ۲۸۹۶قره العین منی ای جان بلی
  7. غزل شمارهٔ ۲۸۹۷بوی باغ و گلستان آید همی
  8. غزل شمارهٔ ۲۸۹۸هر دم ای دل سوی جانان می‌روی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.