پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۷۶۰

با دل گفتم «چرا چنینی؟»

«تا چند به عشق هم‌نشینی؟»

دل گفت چرا تو هم نیایی

تا لذت عشق را ببینی؟

گر آب حیات را بدانی

جز آتش عشق کی گزینی؟

ای گشته چو باد از لطافت

پرباده شده چو ساتگینی

چون آب، تو جان نقش‌هایی

چون آینه، حسن را امینی

هر جان خسیس کآن ندارد

می‌پندارد که تو همینی

ای آنک تو جان آسمانی!

هر چند به صورت از زمینی

ای خرد شکسته همچو سرمه

تو سرمهٔ دیدهٔ یقینی

ای لعل! تو از کدام کانی؟

در حلقه درآ که خوش نگینی

ای از تو خجل هزار رحمت

آن دم که چو تیغ پر ز کینی

شمس تبریز صورتت خوش

و اندر معنی چه خوش معینی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۷۶۲در عشق هر آنک شد فدایی
  2. غزل شمارهٔ ۲۷۶۳عشق است دلاور و فدایی
  3. غزل شمارهٔ ۲۷۶۴ماها چو به چرخ دل برآیی
  4. غزل شمارهٔ ۲۷۶۵آن شمع چو شد طرب فزایی
  5. غزل شمارهٔ ۲۷۶۶ای بی‌تو محال جان فزایی
  6. غزل شمارهٔ ۲۷۶۷گر یار لطیف و باوفایی
  7. غزل شمارهٔ ۲۷۶۸ساقی انصاف خوش لقایی
  8. غزل شمارهٔ ۲۷۶۹برخیز و بزن یکی نوایی
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.