پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۲۱۴۱

ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او

عقل و خرد خیره او دل شکرآکنده او

چیست مراد سر ما ساغر مردافکن او

چیست مراد دل ما دولت پاینده او

چرخ معلق چه بود کهنه ترین خیمه او

رستم و حمزه کی بود کشته و افکنده او

چون سوی مردار رود زنده شود مرد بدو

چون سوی درویش رود برق زند ژنده او

هیچ نرفت و نرود از دل من صورت او

هیچ نبود و نبود همسر و ماننده او

ملک جهان چیست که تا او به جهان فخر کند

فخر جهان راست که او هست خداونده او

ای خنک آن دل که توی غصه و اندیشه او

ای خنک آن ره که توی باج ستاننده او

عشق بود دلبر ما نقش نباشد بر ما

صورت و نقشی چه بود با دل زاینده او

گفت برانم پس از این من مگسان را ز شکر

خوش مگسی را که توی مانع و راننده او

نقش فلک دزد بود کیسه نگهدار از او

دام بود دانه او مرده بود زنده او

بس کن اگر چه که سخن سهل نماید همه را

در دو هزاران نبود یک کس داننده او

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۲۱۴۳روشنی خانه تویی خانه بمگذار و مرو
  2. غزل شمارهٔ ۲۱۴۴کار جهان هر چه شود کار تو کو بار تو کو
  3. غزل شمارهٔ ۲۱۴۵شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
  4. غزل شمارهٔ ۲۱۴۶ای شکران ای شکران کان شکر دارم از او
  5. غزل شمارهٔ ۲۱۴۷چیست که هر دمی چنین می‌کشدم به سوی او
  6. غزل شمارهٔ ۲۱۴۸جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو
  7. غزل شمارهٔ ۲۱۴۹ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
  8. غزل شمارهٔ ۲۱۵۰عید نمی‌دهد فرح بی‌نظر هلال تو
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.