پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۸۴۱

تا چه خیال بسته‌ای ای بت بدگمان من

تا چو خیال گشته‌ام ای قمر چو جان من

از پس مرگ من اگر دیده شود خیال تو

زود روان روان شود در پی تو روان من

بنده‌ام آن جمال را تا چه کنم کمال را

بس بودم کمال تو آن تو است آن من

جانب خویش نگذرم در رخ خویش ننگرم

زانک به عیب ننگرد دیده غیب دان من

چشم مرا نگارگر ساخت به سوی آن قمر

تا جز ماه ننگرد زهره آسمان من

چون نگرم به غیر تو ای به دو دیده سیر تو

خاصه که در دو دیده شد نور تو پاسبان من

من چو که بی‌نشان شدم چون قمر جهان شدم

دیده بود مگر کسی در رخ تو نشان من

شاد شده زمان‌ها از عجب زمانه‌ای

صاف شده مکان‌ها زان مه بی‌مکان من

از تبریز شمس دین تا که فشاند آستین

خشک نشد ز اشک و خون یک نفس آستان من

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۸۴۳دوش چه خورده‌ای دلا راست بگو نهان مکن
  2. غزل شمارهٔ ۱۸۴۴مرا در دل همی‌آید که من دل را کنم قربان
  3. غزل شمارهٔ ۱۸۴۵عدو توبه و صبرم مرا امروز ناگاهان
  4. غزل شمارهٔ ۱۸۴۶حرام است ای مسلمانان از این خانه برون رفتن
  5. غزل شمارهٔ ۱۸۴۷خرامان می‌روی در دل، چراغ‌افروز جان و تن
  6. غزل شمارهٔ ۱۸۴۸چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن
  7. غزل شمارهٔ ۱۸۴۹چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
  8. غزل شمارهٔ ۱۸۵۰چراغ عالم افروزم نمی‌تابد چنین روشن
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.