پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۴۳

دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را

گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه‌پاره را

سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر

کاو به تابش زر کند مر سنگ‌های خاره را

سینه‌ی خود باز کردم زخم‌ها بنمودمش

گفتمش از من خبر ده دلبرِ خون‌خواره را

سو به سو گشتم که تا طفلِ دلم خامش شود

طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را

طفلِ دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان

ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را

شهرِ وصلت بوده است آخر ز اول جای دل

چند داری در غریبی این دلِ آواره را ؟

من خمش کردم ولیکن از پی دفعِ خمار

ساقیِ عشّاق گردان نرگس خماره را

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۴۵ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال‌ها
  2. غزل شمارهٔ ۱۴۶در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما
  3. غزل شمارهٔ ۱۴۷آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا
  4. غزل شمارهٔ ۱۴۸از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
  5. غزل شمارهٔ ۱۴۹خدمتِ شمس حق و دین  باد کارت  ساقیا
  6. غزل شمارهٔ ۱۵۰درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما
  7. غزل شمارهٔ ۱۵۱سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
  8. غزل شمارهٔ ۱۵۲دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.