پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

غزلیات

غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر

آب حیات‌ست عشق، در دل و جانش پذیر

هر که جز این عاشقان، ماهیِ بی‌آب دان

مرده و پژمرده است، گر چه بود او وزیر

عشق چو بگشاد رخت، سبز شود هر درخت

برگ جوان بر دمد، هر نفس از شاخ پیر

هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ؟

چون سپرش مه بود، کی رسدش زخم تیر؟

سر ز خدا تافتی، هیچ رهی یافتی؟

جانب ره بازگرد، یاوه مرو خیر خیر

تنگ شکر خر بلاش، ور نخری سرکه باش

عاشق این میر شو، ور نشوی رو بمیر

جملهٔ جان‌های پاک، گشته اسیران خاک

عشق فروریخت زر، تا برهاند اسیر

ای که به زنبیل تو، هیچ کسی نان نریخت

در بن زنبیل خود، هم بطلب ای فقیر

چست شو و مرد باش، حق دهدت صد قماش

خاک سیه گشت زر، خون سیه گشت شیر

مفخر تبریزیان، شمس حق و دین بیا

تا برهد پای دل، ز آب و گل همچو قیر

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۱۱۳۱گفت لبم چون شکر ارزد گنج گهر
  2. غزل شمارهٔ ۱۱۳۲چون سرِ کس نیستت، فتنه مکن دل مبر
  3. غزل شمارهٔ ۱۱۳۳نه در وفات گذارد نه در جفا دلدار
  4. غزل شمارهٔ ۱۱۳۴چرا ز قافله یک کس نمی‌شود بیدار
  5. غزل شمارهٔ ۱۱۳۵بیار ساقی بادت فدا سر و دستار
  6. غزل شمارهٔ ۱۱۳۶نبشته‌ست خدا گِردِ چهره دلدار
  7. غزل شمارهٔ ۱۱۳۷شده‌ست نور محمد هزار شاخ هزار
  8. غزل شمارهٔ ۱۱۳۸چه مایه رنج کشیدم ز یار تا این کار
همه‌ی غزلیات ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.