پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر چهارم

بخش ۲۲ - قصهٔ هدیه فرستادن بلقیس از شهر سبا سوی سلیمان علیه‌السلام

هدیهٔ بلقیس چل استر بدست

بار آنها جمله خشت زر بدست

چون به صحرای سلیمانی رسید

فرش آن را جمله زر پخته دید

بر سر زر تا چهل منزل براند

تا که زر را در نظر آبی نماند

بارها گفتند زر را وا بریم

سوی مخزن ما چه بیگار اندریم

عرصه‌ای کش خاک زر ده دهیست

زر به هدیه بردن آنجا ابلهیست

ای ببرده عقل هدیه تا اله

عقل آنجا کمترست از خاک راه

چون کساد هدیه آنجا شد پدید

شرمساریشان همی واپس کشید

باز گفتند ار کساد و ار روا

چیست بر ما بنده فرمانیم ما

گر زر و گر خاک ما را بردنیست

امر فرمان‌ده به جا آوردنیست

گر بفرمایند که واپس برید

هم به فرمان تحفه را باز آورید

خنده‌ش آمد چون سلیمان آن بدید

کز شما من کی طلب کردم ثرید

من نمی‌گویم مرا هدیه دهید

بلک گفتم لایق هدیه شوید

که مرا از غیب نادر هدیه‌هاست

که بشر آن را نیارد نیز خواست

می‌پرستید اختری کو زر کند

رو باو آرید کو اختر کند

می‌پرستید آفتاب چرخ را

خوار کرده جان عالی‌نرخ را

آفتاب از امر حق طباخ ماست

ابلهی باشد که گوییم او خداست

آفتابت گر بگیرد چون کنی

آن سیاهی زو تو چون بیرون کنی

نه به درگاه خدا آری صداع

که سیاهی را ببر وا ده شعاع

گر کشندت نیم‌شب خورشید کو

تا بنالی یا امان خواهی ازو

حادثات اغلب به شب واقع شود

وان زمان معبود تو غایب بود

سوی حق گر راستانه خم شوی

وا رهی از اختران محرم شوی

چون شوی محرم گشایم با تو لب

تا ببینی آفتابی نیم‌شب

جز روان پاک او را شرق نه

در طلوعش روز و شب را فرق نه

روز آن باشد که او شارق شود

شب نماند شب چو او بارق شود

چون نماید ذره پیش آفتاب

هم‌چنانست آفتاب اندر لباب

آفتابی را که رخشان می‌شود

دیده پیشش کند و حیران می‌شود

هم‌چو ذره بینیش در نور عرش

پیش نور بی حد موفور عرش

خوار و مسکین بینی او را بی‌قرار

دیده را قوت شده از کردگار

کیمیایی که ازو یک ماثری

بر دخان افتاد گشت آن اختری

نادر اکسیری که از وی نیم تاب

بر ظلامی زد به گردش آفتاب

بوالعجب میناگری کز یک عمل

بست چندین خاصیت را بر زحل

باقی اخترها و گوهرهای جان

هم برین مقیاس ای طالب بدان

دیدهٔ حسی زبون آفتاب

دیدهٔ ربانیی جو و بیاب

تا زبون گردد به پیش آن نظر

شعشعات آفتاب با شرر

که آن نظر نوری و این ناری بود

نار پیش نور بس تاری بود

ادامه‌ی دفتر چهارم

  1. بخش ۲۴ - بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها کی آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس را به ایمان و ترک آفتاب‌پرستیباز گردید ای رسولان خجل
  2. بخش ۲۵ - قصهٔ عطاری کی سنگ ترازوی او گل سرشوی بود و دزدیدن مشتری گل خوار از آن گل هنگام سنجیدن شکر دزدیده و پنهانپیش عطاری یکی گِل‌خوار رفت
  3. بخش ۲۶ - دلداری کردن و نواختن سلیمان علیه‌السلام مر آن رسولان را و دفع وحشت و آزار از دل ایشان و عذر قبول ناکردن هدیه شرح کردن با ایشانای رسولان می‌فرستمتان رسول
  4. بخش ۲۷ - دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست کردن روزی حلال بی‌مشغول شدن به کسب و از عبادت ماندن و ارشاد ایشان او را و میوه‌های تلخ و ترش کوهی بر وی شیرین شدن به داد آن مشایخآن یکی درویش گفت اندر سمر
  5. بخش ۲۸ - نیت کردن او کی این زر بدهم بدان هیزم‌کش چون من روزی یافتم به کرامات مشایخ و رنجیدن آن هیزم‌کش از ضمیر و نیت اوآن یکی درویش هیزم می‌کشید
  6. بخش ۲۹ - تحریض سلیمان علیه‌السلام مر رسولان را بر تعجیل به هجرت بلقیس بهر ایمانهم‌چنان که شه سلیمان در نبرد
  7. بخش ۳۰ - سبب هجرت ابراهیم ادهم قدس الله سره و ترک ملک خراسانملک برهم زن تو ادهم‌وار زود
  8. بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز می‌ریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمی‌رسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب می‌آورددر نغولی بود آب آن تشنه راند
همه‌ی دفتر چهارم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.