پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر چهارم

بخش ۱۱۳ - خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی

پادشاهی بر ندیمی خشم کرد

خواست تا از وی برآرد دود و گرد

کرد شه شمشیر بیرون از غلاف

تا زند بر وی جزای آن خلاف

هیچ کس را زهره نه تا دم زند

یا شفیعی بر شفاعت بر تند

جز عمادالملک نامی در خواص

در شفاعت مصطفی‌وارانه خاص

بر جهید و زود در سجده فتاد

در زمان شه تیغ قهر از کف نهاد

گفت اگر دیوست من بخشیدمش

ور بلیسی کرد من پوشیدمش

چونک آمد پای تو اندر میان

راضیم گر کرد مجرم صد زیان

صد هزاران خشم را تانم شکست

که ترا آن فضل و آن مقدار هست

لابه‌ات را هیچ نتوانم شکست

زآنک لابهٔ تو یقین لابهٔ منست

گر زمین و آسمان بر هم زدی

ز انتقام این مرد بیرون نامدی

ور شدی ذره به ذره لابه‌گر

او نبردی این زمان از تیغ سر

بر تو می‌ننهیم منت ای کریم

لیک شرح عزت تست ای ندیم

این نکردی تو که من کردم یقین

ای صفاتت در صفات ما دفین

تو درین مستعملی نی عاملی

زانک محمول منی نی حاملی

ما رمیت اذ رمیت گشته‌ای

خویشتن در موج چون کف هشته‌ای

لا شدی پهلوی الا خانه‌گیر

این عجب که هم اسیری هم امیر

آنچ دادی تو ندای شاه داد

اوست بس الله اعلم بالرشاد

وآن ندیم رسته از زخم و بلا

زین شفیع آزرد و برگشت از ولا

دوستی ببرید زان مخلص تمام

رو به حایط کرد تا نارد سلام

زین شفیع خویشتن بیگانه شد

زین تعجب خلق در افسانه شد

که نه مجنونست یاری چون برید

از کسی که جان او را وا خرید

وا خریدش آن دم از گردن زدن

خاک نعل پاش بایستی شدن

بازگونه رفت و بیزاری گرفت

با چنین دلدار کین‌داری گرفت

پس ملامت کرد او را مصلحی

کین جفا چون می‌کنی با ناصحی

جان تو بخرید آن دلدار خاص

آن دم از گردن زدن کردت خلاص

گر بدی کردی نبایستی رمید

خاصه نیکی کرد آن یار حمید

گفت بهر شاه مبذولست جان

او چرا آید شفیع اندر میان

لی مع‌الله وقت بود آن دم مرا

لا یسع فیه نبی مجتبی

من نخواهم رحمتی جز زخم شاه

من نخواهم غیر آن شه را پناه

غیر شه را بهر آن لا کرده‌ام

که به سوی شه تولا کرده‌ام

گر ببرد او به قهر خود سرم

شاه بخشد شصت جان دیگرم

کار من سربازی و بی‌خویشی است

کار شاهنشاه من سربخشی است

فخر آن سر که کف شاهش برد

ننگ آن سر کو به غیری سر برد

شب که شاه از قهر در قیرش کشید

ننگ دارد از هزاران روز عید

خود طواف آنک او شه‌بین بود

فوق قهر و لطف و کفر و دین بود

زان نیامد یک عبارت در جهان

که نهانست و نهانست و نهان

زانک این اسما و الفاظ حمید

از گلابهٔ آدمی آمد پدید

علم الاسما بد آدم را امام

لیک نه اندر لباس عین و لام

چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه

گشت آن اسمای جانی روسیاه

که نقاب حرف و دم در خود کشید

تا شود بر آب و گل معنی پدید

گرچه از یک وجه منطق کاشف است

لیک از ده وجه پرده و مکنف است

ادامه‌ی دفتر چهارم

  1. بخش ۱۱۵ - مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خَلَقتَ خَلقاً اَهلَکتَهُم و جواب آمدنگفت موسی ای خداوند حساب
  2. بخش ۱۱۶ - بیان آنک روح حیوانی و عقل‌ِ جزوی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانستجوهر صدقت خفی شد در دروغ
  3. بخش ۱۱۷ - مثال دیگر هم درین معنیهست بازیهای آن شیر علم
  4. بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ  أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراسپادشاهی داشت یک برنا پسر
  5. بخش ۱۱۹ - عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسلپس عروسی خواست باید بهر او
  6. بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویشمادر شه‌زاده گفت از نقص عقل
  7. بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلیاو شنیده بود از دور این خبر
  8. بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کنندهای برادر دانک شه‌زاده توی
همه‌ی دفتر چهارم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.