پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر چهارم

بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ  أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراس

پادشاهی داشت یک برنا پسر

باطن و ظاهر مزین از هنر

خواب دید او کان پسر ناگه بمرد

صافی عالم بر آن شه گشت درد

خشک شد از تاب آتش مشک او

که نماند از تف آتش اشک او

آنچنان پر شد ز دود و درد شاه

که نمی‌یابید در وی راه آه

خواست مردن قالبش بی‌کار شد

عمر مانده بود شه بیدار شد

شادیی آمد ز بیداریش پیش

که ندیده بود اندر عمر خویش

که ز شادی خواست هم فانی شدن

بس مطوق آمد این جان و بدن

از دم غم می‌بمیرد این چراغ

وز دم شادی بمیرد اینت لاغ

در میان این دو مرگ او زنده است

این مطوق شکل جای خنده است

شاه با خود گفت شادی را سبب

آنچنان غم بود از تسبیب رب

ای عجب یک چیز از یک روی مرگ

وان ز یک روی دگر احیا و برگ

آن یکی نسبت بدان حالت هلاک

باز هم آن سوی دیگر امتساک

شادی تن سوی دنیاوی کمال

سوی روز عاقبت نقص و زوال

خنده را در خواب هم تعبیر خوان

گریه گوید با دریغ و اندهان

گریه را در خواب شادی و فرح

هست در تعبیر ای صاحب مرح

شاه اندیشید کین غم خود گذشت

لیک جان از جنس این بدظن گشت

ور رسد خاری چنین اندر قدم

که رود گل یادگاری بایدم

چون فنا را شد سبب بی‌منتهی

پس کدامین راه را بندیم ما

صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ

می‌کند اندر گشادن ژیغ ژیغ

ژیغ‌ژیغ تلخ آن درهای مرگ

نشنود گوش حریص از حرص برگ

از سوی تن دردها بانگ درست

وز سوی خصمان جفا بانگ درست

جان سر بر خوان دمی فهرست طب

نار علتها نظر کن ملتهب

زان همه غرها درین خانه رهست

هر دو گامی پر ز کزدمها چهست

باد تندست و چراغم ابتری

زو بگیرانم چراغ دیگری

تا بود کز هر دو یک وافی شود

گر به باد آن یک چراغ از جا رود

هم‌چو عارف کن تن ناقص چراغ

شمع دل افروخت از بهر فراغ

تا که روزی کین بمیرد ناگهان

پیش چشم خود نهد او شمع جان

او نکرد این فهم پس داد از غرر

شمع فانی را بفانیی دگر

ادامه‌ی دفتر چهارم

  1. بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویشمادر شه‌زاده گفت از نقص عقل
  2. بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلیاو شنیده بود از دور این خبر
  3. بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کنندهای برادر دانک شه‌زاده توی
  4. بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیستهم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط
  5. بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل به‌کژ‌روی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جانکل عالم صورت عقل کل است
  6. بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیستهمچو پوران عزیر اندر گذر
  7. بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرةهم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار
  8. بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاستپیش‌بینی این خرد تا گور بود
همه‌ی دفتر چهارم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.