پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر چهارم

بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی

او شنیده بود از دور این خبر

که اسیر پیرزن گشت آن پسر

کان عجوزه بود اندر جادوی

بی‌نظیر و آمن از مثل و دوی

دست بر بالای دست است ای فتی

در فن و در زور تا ذات خدا

منتهای دستها دست خداست

بحر بی‌شک منتهای سیل‌هاست

هم ازو گیرند مایه ابرها

هم بدو باشد نهایت سیل را

گفت شاهش کاین پسر از دست رفت

گفت اینک آمدم درمان زفت

نیست همتا زال را زین ساحران

جز من داهی رسیده زان کران

چون کف موسی به امر کردگار

نک برآرم من ز سحر او دمار

که مرا این علم آمد زان طرف

نه ز شاگردی سحر مستخف

آمدم تا بر گشایم سحر او

تا نماند شاه‌زاده زردرو

سوی گورستان برو وقت سحور

پهلوی دیوار هست اسپید گور

سوی قبله باز کاو آنجای را

تا ببینی قدرت و صنع خدا

بس درازست این حکایت تو ملول

زبده را گویم رها کردم فضول

آن گره‌های گران را برگشاد

پس ز محنت پور شه را راه داد

آن پسر با خویش آمد شد دوان

سوی تخت شاه با صد امتحان

سجده کرد و بر زمین می‌زد ذقن

در بغل کرده پسر تیغ و کفن

شاه آیین بست و اهل شهر شاد

وآن عروس ناامید بی‌مراد

عالم از سر زنده گشت و پُر فروز

ای عجب آن روز روز امروز روز

یک عروسی کرد شاه او را چنان

که جلاب قند بُد پیش سگان

جادوی کمپیر از غصه بمرد

روی و خوی زشت فا مالک سپرد

شاه‌زاده در تعجب مانده بود

کز من او عقل و نظر چون در ربود

نو عروسی دید هم‌چون ماه حسن

که همی‌زد بر ملیحان راه حسن

گشت بیهوش و برو اندر فتاد

تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد

سه شبان‌روز او ز خود بیهوش گشت

تا که خلق از غشی او پر جوش گشت

از گلاب و از علاج آمد به خود

اندک اندک فهم گشتش نیک و بد

بعد سالی گفت شاهش در سخن

کای پسر یاد آر از آن یار کهن

یاد آور زان ضجیع و زان فراش

تا بدین حد بی‌وفا و مر مباش

گفت رو من یافتم دارالسرور

وا رهیدم از چَهِ دارالغرور

هم‌چنان باشد چو مؤمن راه یافت

سوی نور حق ز ظلمت روی تافت

ادامه‌ی دفتر چهارم

  1. بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیستهم‌چنان کن زاهد اندر سال قحط
  2. بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل به‌کژ‌روی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جانکل عالم صورت عقل کل است
  3. بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیستهمچو پوران عزیر اندر گذر
  4. بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرةهم‌چو پیغامبر ز گفتن وز نثار
  5. بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاستپیش‌بینی این خرد تا گور بود
  6. بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراشپس برو خاموش باش از انقیاد
  7. بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او رااشتری را دید روزی استری
  8. بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانهگفت استر راست گفتی ای شتر
همه‌ی دفتر چهارم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.