پرش به محتوای اصلی
عثمان مختاری عثمان مختاری

شهریارنامه

بخش ۲۵ - آمدن ارژنگ شاه با سپاه بر سر هیتال شاه گوید

سپاهی که از زر توانگر بود

بدست از پی کینه اش سر بود

سرهفته بنواخت شیر نای و کوس

شد از گرد لشکر جهان آبنوس

دگر ره بسوی سراندیب شد

چو سیلی که از کوه در شیب شد

کزین آگهی شد به هیتال شاه

که ارژنگ آورد دیگر سپاه

سپاهی که باشد برون از شمار

دلیران زنگی خنجر گزار

چو بشنید هیتال شاه این سخن

بپیچید چون مار بر خویشتن

یلان سپه را سراسر بخواند

یکی انجمن کردو زر برفشاند

سپه را ز کین باز آئین ببست

در کینه بگشاد در زین نشست

بدشت سراندیب لشکر کشید

اجل باز از کینه لشکر کشید

سپاهش چو از شهر بیرون شدند

سراپرده در دشت و هامون زدند

بعاس آن زمان گفت هیتال شاه

که ای نامور پهلوان سپاه

بیاور مر آن زابلی را برم

بدان نام آور یکی بنگرم

چنین گفت ازین پس بدانا وزیر

که ارژنگ آمد ابا دار و گیر

پس از هیجده ماه آمد به راه

بیاورد زی من به کین یک سپاه

بدین سالیان این گو ارجمند

به زندان مهراج باشد به بند

بشد نامه این به زابلستان

بنامد نشانی بدین سالیان

مر این فتنه ارژنگ از بهر اوی

بجوید بدین کینه آورد روی

من او را برآرم کنون سربدار

چه دارمش دربند زین گونه خوار

چو ارژنگ ازین دل شکسته ز راه

بگردد برد باد پس آن سپاه

بهر چند گفتند این روزگار

نباشد تو او را بجا بر بدار

که پیغام دستان رسد دم بدم

بدین آتش کینه دم برسدم

به پذرفت لشکر برآورد زود

بهامان کشید از در کین حدود

ببردند یل رابه نزدیک او

برافروخت آن جان تاریک او

جهان جوی را گفت ای بدسکال

ببرم سرت را هم اکنون زبال

که این فتنه یکسر تو کردی پدید

که ارژنگ ازین گونه لشکر کشید

به هندوستان فتنه از پیش تست

کنون شاه ارژنگ خود خویش تست

کزین گونه زی من سپاه آورد

جهان پیش چشمم سیاه آورد

ببرم چو از تن سرت را به تیغ

نیارد سزد گر بیارد گریغ

چنین داد پاسخ بدو شهریار

که چاره چو از گردش روزگار

مرا گر زمان آمد اکنون فراز

بهیجا نگردد ز من هیچ باز

چو دیدی مرا دست بسته چو سنگ

بخونم چنین کرده ای تیز چنگ

به یزدان که گر دست من بود باز

ترا می زدم (بر) نشیب و فراز

چو هستم چنین (بندی) اکنون چه سود

که نبود بر این کار بر تارپود

چو هیتال پاسخ بدانسان شنید

بلرزید و شد روی چون شنبلید

بفرمود تا بر در بارگاه

یکی دار زد عاس پیش سپاه

بگفتش ببر برکش او را بدار

بدارش چنان بسته چندان بدار

که تا من ازین رزم آیم برت

بگردون گردان رسانم سرت

بشد اهرمن پیش دژخیم زود

یکی دار زد بر در شهر رود

وزان پس بیامد برشهریار

سر پالهنگش گرفت استوار

ادامه‌ی شهریارنامه

  1. بخش ۲۷ - صف کشیدن ارژنگ شاه بر هیتال شاه گویدکزین روی ارژنگ آمد به پیش
  2. بخش ۲۸ - پیدا شدن نقاب دار زرد پوش و کشتن نصوح را گویدبه پرسید هیتال کین مرد کیست
  3. بخش ۲۹ - رفتن نسناس زنگی به رزم او گویدگرآن زرد پوشی که آید به جنگ
  4. بخش ۳۰ - کشته شدن بلال بدست نسناس زنگی گویدبدو گفت کای زنگی دیو چهر
  5. بخش ۳۱ - پیدا شدن نقاب دار زرد پوش و رزم او با نسناس گویدکه از دشت ناگاه برخواست گرد
  6. بخش ۳۲ - پیدا شدن نقابدار سیه پوش و رزم او با نقابدار زرد پوش گویدبد آن زرد پوش آن سیه پوش گفت
  7. بخش ۳۳ - نامه نوشتن هیتال شاه به اکره دیو و آمدن شنگاوه گرد گویدچو کرد اژدهای شب قیر فام
  8. بخش ۳۴ - صف آرائی هیتال با ارژنگ شاه در برابر همدیگرسپه جمله جنبید از جای خویش
همه‌ی شهریارنامه ←

عثمان مختاری درباره‌ی عثمان مختاری

حکیم ابوعمر بهاءالدین عثمان بن عمر مختاری غزنوی شاعر و حماسه‌سرای برجسته دوره پایانی سده پنجم و دوره آغازین سده ششم هجری قمری بود. از زندگانی او دانسته‌های اندکی در دست است. تاریخ زاده شدن او را میان سال‌های ۴۵۷–۶۹ و درگذشت او را میان سال‌های ۵۱۲–۵۴۸ نوشته‌اند. مختاری در سرودن غزل و قصیده و رباعی و قطعه و ترکیبات و مثن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.