پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

مجنون و لیلی

بخش ۱۹ - جواب نبشتن مجنون مرفوع القلم، از سیاهی آب ناک دیده، جراحت نامه لیلی را، و ریشهای سربسته از نوک قلم خاریدن، و خون سوخته بر ورق چکانیدن، و دهانه جراحت را به کاغذ لیلی بستن

آغاز سخن به نام شاهی

کآراست چو چرخ بارگاهی

سازندهٔ گوهر شب افروز

روزی دِهِ جانور شب و روز

دیباچه گشای باغ و بستان

گویا کن بلبلان به دستان

کاین قصهٔ محنت از غمینی

بر سیم بری و نازنینی

یعنی ز من خراب رنجور

نزدیک تو ای ز مردمی دور

بگذر ز من عتاب روزی،

چندم ز عتاب تلخ، سوزی؟

من خود ز زمانه در هلاکم

تو نیز مکش به خون و خاکم

اکنون که ز دست شد عنانم،

از طعنه چه می‌زنی سنانم؟

با تو به دلم، دگر نگنجد

حقا که خیال در نگنجد

باد، ار چه گل آردم، ز کویت

گل ننگرم از برای رویت

خواهم شب تیره با تو شینم

تا سایه برابرت نبینم

با جز تو چه کار، تا تو هستی؟!

در قبله، خطاست بت‌پرستی

عشق، از دو صنم بود عنان تاب

چون دین ز توجهٔ دو محراب

تا یک سر مو بود به جایت

یک مو نکشم سر از هوایت

اینجا من و دلستانم آنجاست

آنجاست دلم، که جانم آنجاست

گر کرد، سپهر بی‌طریقم

تهمت زدهٔ دگر رفیقم

نی خواهش دل مرا بر آن داشت

کز قبله به بت نظر توان داشت

بنشاند مرا چنین بر آذر

حکم پدر و رضای مادر

مهری که به سینه داشت رویم،

بر روی پدر چگونه گویم؟

آن یار که، جز تو، در کنارست

سروست و مرا درخت خارست

چشمت چو کند به روی من ناز

در روی تو، دیده چون کنم باز؟

هر چند، به عقد بود جفتم

نادیده رخش، طلاق گفتم

گر بود نظر به دل فروزی

دیدار توام مباد روزی

در سر نکنم دویی همه‌گاه

گر سر دو کنی به تیغ کین خواه

مؤمن به وفا دو روی نبود

ور هست یگانه گوی نبود

بر من چه کشی، به خشم، شمشیر؟

من خود شده‌ام ز جان خود سیر!

بیدار، برای آخرین خواب

چون اشتر عید و گاو قصاب

امروز که بدین خراشم

تو نیز مزن به دور باشم

جان، حیف بود بهای این غم،

آخر غم تست، چون زنم کم

هر جا که کنم نشست یا خاست

چون در نگرم، غم تو آنجاست

شبها ز غمت بسوز من کیست؟

من دانم و شب، که روز من چیست

در خواب، چو دامن تو گیرم

بیدار شوم، ولی بمیرم

بر خاک در تو سنگسارم

ور سنگ طلب کنی، ندارم

تو فارغ و دل بسی فغان زد

بر ماه طپانچه چون توان زد

آسوده، که با فراغ دل زیست

او کی داند که سوز من چیست!

باغی که خزان ندیده باشد

برگ و گلش آرمیده باشد

شاهین که دهد کلنگ را خم

از رنج دلش کجا خورد غم؟!

بر کشتن من چو کامکاری

مردار شدن چرا گذاری؟

شد سوخته، جانِ نا شکیبم

تا کی به زبان دهی فریبم

بس ابر که تند سر برآرد

آواز دهد ولی نبارد

بر بیگنه آنگه شد ستم سنج

آخر بود از ندامتش رنج

آن گرگ بود نه آدمی زاد

کز خوردن آدمی شود شاد

فریاد که خوردیم همه خون

زین فتنه، خلاص چون بود چون؟

بردار ز مطرح هلاکم!

افتاده، رها مکن به خاکم؟!

چون ثبت شد آنچه بود شایان

وان نامهٔ درد شد به پایان

تاریخ فراق یاورش کرد

عنوان سرشک بر سرش کرد

بسپرد به قاصد سبک سیر

تا بستد و بر پرید چون طیر

برد آن ورق و به نازنین داد

غنچه به کنار یاسمین داد

چون نامه بدید ماه بی صبر

از نومیدی گریست چون ابر

از پوزش و عذر بیکرانش

تسکین تمام یافت جانش

از خواندن نامه چون بپرداخت

تعویذ گلوی خویشتن ساخت

ادامه‌ی مجنون و لیلی

  1. بخش ۲۱ - دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختنیک روز، به گاه نیم روزان،
  2. بخش ۲۲ - غنودن نرگس لیلی از بیماری، و مجنون بی‌خواب را در خواب دیدن، و به نفس تند خویش از جای جستن، و بیرون پریدن، و کمر کوه گرفتن، و مجنون را بر تیغ کوه خراشیده و خسته دریافتن، و دست سلوت بر خستگی او سودن، و مرهم راحت رسانیدنافسانه سرای شکرین گفت
  3. بخش ۲۳ - بازگشتن کبک خرامان از کوه، و شتر پرنده را بر جناح رفتن، رشته دراز دادن، و کبوتر دیوانه را پر کم گذاشتنچون بر سر چرخ لاجوردی
  4. بخش ۲۴ - گریستن لیلی در هوای آشنا، و موج درونه را بدین غزل آبدار بر روی آب آوردنبازم غم عشق در سر افتاد
  5. بخش ۲۵ - حاضر شدن مجنون غایب، در غیبت لیلی، و به حضور خیال، از خیال به حضور باز آمدن، و سرود حسرت گفتن، و دست بر دست زدنگوینده چنین فگند بنیاد
  6. بخش ۲۶ - آه کردن مجنون از درونهٔ پرسوز، و این غزل دود اندود، از دودکش دهان، بیرون دادنما هیچ کسان کوی یاریم
  7. بخش ۲۷ - خرامش کردن سرو لیلی، با سرو قدان همسایه، سوی بوستان، و شناختن آزاده‌ای آن نو بران را، و زبان سوسنی کشیدن، و غزلی جگر دوز، از یک اندازهای مجنون، به آواز نرم روان کردن، و بر دل لیلی زدن، و کاری آمدن، و باز جست کردن لیلی طیرگی بلبل خار نشین خود را، گویندهٔ این حدیث زیبا
  8. بخش ۲۸ - صفت برگ ریز، و دوادو باد خزان، و از آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندنآمد چو خزان به غارت باغ
همه‌ی مجنون و لیلی ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.