پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

مجنون و لیلی

بخش ۲۸ - صفت برگ ریز، و دوادو باد خزان، و از آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندن

آمد چو خزان به غارت باغ

بنشست به جای بلبلان زاغ

هر غنچه که جلوه‌ کرد گستاخ

در ریختن آمد از سر شاخ

ریزان گل و لاله، شست در شست

مالنده چنار، دست در دست

گیسوی بنفشه خاک بوسان

چون زلف خمیدهٔ عروسان

ناگه به چنین شکوفه ریزی

افتاد گلی به رستخیزی

لیلی، که بهار عالمی بود

زو چشمهٔ زندگی نَمی بود

آتش زده گشت نوبهارش

وز آب برفت چشمه‌سارش

آن ریش کهن که در جگر داشت

جان برد، که سوی جان گذر داشت

آن دل که شدش به عشق پامال

جان نیز روان شدش به دنبال

آمیخت به سرو نوجوانش

بیماری چشم ناتوانش

شعله ز تنش چنان برآمد

کش دود ز استخوان برآمد

پهلو به کنار بستر آورد

سر پوش اجل به سر درآورد

گشتش تن گوهرین سفالین

وز بستر رنج، ساخت بالین

گشتش خوی تب روان به تعجیل

هم وسمه ز رو بشُست و هم نیل

گیسو ز شکنج ناز ماندش

نرگس ز کرشمه بازماندش

شد تیره جمال صبح تابش

وافتاد به زردی آفتابش

تب لرزه بسوخت روی چون باغ

تب خاله نهاد بر لبش داغ

هم رنج تن و هم اندُه یار

یک جان به دو زخم‌گه گرفتار

در تلوسه‌ای چنان جگر سوز

می‌دید عقوبتی دو سه روز

چون شد گهِ آنکه مرغ دمساز

از بند قفس، شود به پرواز

زان نکته که زد به جانش آذر

بگشاد جریده پیش مادر

کای درد من اندُهِ نهانت

واندیشهٔ من خراش جانت

زین غم که برای من کشیدی

آزرده شدی و رنج دیدی

ناچار، چو خونم از تن تست

بار دل من به گردن تست

رنجی که نهند بر نهادم

لابد تو کشی، که از تو زادم

تیمار مرا که پی فشردی

زحمت ز قیاس بیش بردی

وقتست کنون که خیزم از پیش

زایل کنم از تو زحمت خویش

عذرت به کدام رای خواهم؟

مزدت مگر از خدای خواهم

چشمت پس ازین نَمی‌ مبیناد

بعد از غم من غمی مبیناد

بَردار ز بستر هلاکم

وز آب دو دیده شوی پاکم

خون ریز به روی مشک‌بویم

تا غازهٔ تر بود به رویم

گل زن به جبین ز روی خویشم

کافور فشان و موی خویشم

چون از پی مرقدم، نهانی

پوشی به لباس آن جهانی

از دامن چاک یار دلسوز

یک پاره بیار و بر کفن دوز

تا با خود از ان مصاحب پاک

پیوند وفا برم ته خاک

چون نوبت آن شود که از تخت

لیلی به جنازه برنهد رخت

کم کن قدری رقیب ما را

و آواز ده آن غریب ما را

کاید چو شهان درین عروسی

لب ساز کند به فرق بوسی

در جلوهٔ من کند نظاره

وز سینه برآورد حراره

از رخ به زمین شود زر افشان

وز گریهٔ تلخ شکر افشان

رنگین کند از جگر قبا را

خونین کند از نفس هوا را

مطرب شود از ترانهٔ سوز

قاری شود از نفیر دل دوز

در گریه، روان کند درودی

وز ناله، برآورد سرودی

او نغمهٔ غم زند به نامم

من رقص‌کنان برون خرامم

آید قدری چو مهربانان

تا حجرهٔ خوابگاه جانان

وانگه به وفا، چنانکه داند

همخوابه شود اگر تواند

در زندگی، ار نبود کاری

در خاک، به هم بُویم، باری

گو آنچه که گفتی، از یقین است

بشتاب، که وقت آن همین است

اینْک رُخ، اگر جمال خواهی

وینْک من، اگر وصال خواهی

شوری، ز دو کالبد برانگیز

تن با تن و جان به جان، برآمیز

رنج دو جراحت اندکی کن

خون دو شهید را یکی کن

گرچه‌ز دم سرد مردم ای دوست

خون، سرد نشد هنوز در پوست

با گرمی خونم آر در بر

پیوند، به خون گرم بهتر

ور دل نشود که بر من آیی

چون جان، به دریچهٔ تن آیی

گیری کم دوست چون گرانان

جان، دوسترت بود ز جانان

از مردمی تو برنگردم

زان روی که بی وفاست مردم

هر کس پی زندگان گزیند

کس روی گذشتگان نبیند

با آنکه کنند ناله و شور

نتوان پس مرده رفت در گور

با این همه، به منزل خویش

خالی نکنم ز تو، گل خویش

چون خاک شود، وجود پاکم

بر باد دهد، زمانه خاکم

با باد صبا غبار گردم

پیراهن کوی یار گردم

گویند که گرد باد در دشت

جا نیست ز تن رمیده در گشت

من نیز به جان دهم گشادی

گردم به سرت چو گرد بادی

لیکن تو نه آن کسی که بی دوست

همخانهٔ جان شوی، به یک پوست

عمریست که جان تو به غم بود

در جستن همرهِ عدم بود

بشتاب که سوی آن خرابی

همراه دگر، چو من، نیابی

همره چه بود که جان چون نوش

همخوابه و همدم و هم‌آغوش

این راه دراز گاه و بیگاه

ز افسانهٔ غم کنیم کوتاه

چندان ز تو انتظار بردم

کاندر ره انتظار مُردم

و امروز که گشت جان سبک پای

من مرده و انتظار بر جای

دوری منمای بیش از اینم

کز کتم عدم، رهِ تو بینم

منشین که بساط درنوشتم

تو زود بیا که من گذشتم!

گفت این سخن و ز حال درگشت

وز حالت خویش بی‌خبر گشت

جانش که میان موج خون رفت

مجنون گویان ز تن برون رفت!

ادامه‌ی مجنون و لیلی

  1. بخش ۳۰ - این مویهای بی‌جان، به گیسوی منور مادر مغفورهٔ خویش، که تاب الشیب نوری داشت، راست افتاد، و بدین نالهای سوزان، نفس حسن را خاکستر کرده شد و گوهر پاک برادر حسام الدین را، که در میان خاک، خورد مور چه گشت، روشن گردانیده آمد، تعمده الله به غفرانهماتم کده شد جهان نهان نیست
  2. بخش ۳۱ - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچون گنج هنر گشاد بختم
همه‌ی مجنون و لیلی ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.