پرش به محتوای اصلی
امیرخسرو دهلوی امیرخسرو دهلوی

مجنون و لیلی

بخش ۲۴ - گریستن لیلی در هوای آشنا، و موج درونه را بدین غزل آبدار بر روی آب آوردن

بازم غم عشق در سر افتاد

بنیاد صبوریم بر افتاد

باز این دل خسته درد نو کرد

خود را به وبال من گرو کرد

بازم هوسی گرفت دامن

کز عقل نشان نماند با من

باز این شب تیرهٔ جگر سوز

بر بست بروی من در روز

دودی که ز شوق در بر افتاد

از سینه گذشت و در سر افتاد

گویند که تا کی از در و بام

گه نامه دهی و گاه پیغام

آلوده شدی بهر دهانی

افسانه شدی بهر زبانی

بی درد که فارغست و خندان،

کی داند حال دردمندان؟!

غافل که همیشه بی‌خبر زیست،

او را چه خبر که بی‌دلی چیست؟!

با هر که غمی دهم برون من

داند غم من ولی نه چون من

گیرم که بود به پرده جایم

وَز حجرهٔ غم برون نیایم

این خانه شکاف، ناله زار

پوشیده کجا شود به دیوار

اکنون چه کنم حجاب آزرم

کافتاد ز چهره برقع شرم

در مجلس عشق جام خوردن

وانگه غم ننگ و نام خوردن

دست من و آستین یارم

گر خلق کنند سنگسارم

کاغذ چو شود نشانهٔ تیر

جز خوردن زخم چیست تدبیر

دف هر طرفی که رو بتابد

از لطمه کجا خلاص یابد؟!

عاشق که به زیر تیغ شد خم

از زخم زبان کجا خورد غم؟!

زین پس من و یار مهربانم

گر تیغ کشند و گر زبانم

گر کشته شوم به تیغ پولاد

باری بِرَهم ز دست بیداد

مرغی که بماند از پریدن

راحت بودش گلو بریدن

ای دوست که بی منی و با من

آتش زده یا تویی و یا من

گر تو دل شاخ شاخ داری

باری قدمی فراخ داری

با زاغ و زغن چنانکه دانی

شرح غم خویش می‌توانی

بی‌چاره من حصار بسته

در زاویهٔ عدم نشسته

کنجی و غمی به سینه چون کوه

زندانی تنگنای اندوه

گر دم زنم از درونهٔ تنگ

ترسم که خورم ز بام و در سنگ

چشمم به ستاره راز گوید

جانم غم رفته باز گوید

یاد تو چنان برد ز من هوش

کز هستی خود کنم فراموش

ناگاه که از خود آیدم یاد

باشم به هلاک خویشتن شاد

گر کرد زمانه بی وفایی

باری تو مکن که آشنایی

خونابهٔ دیده آب من ریخت

دل هم سر خود گرفت و بگریخت

گفتی که صبور باش و مخروش

این قصه، نمی‌کند دلم گوش

ای دوست، ز دوست دور بودن،

وانگاه، به دل، صبور بودن؟!

چون من به هلاک جان سپردم

دور از تو ز دوری تو مردم

هر چند ز بخت خود به جانم

هر جور که بینم از تو دانم

دامن که ز کهنگی بخندد

تهمت به زبان خار بندد

عشقت ز دلم که سر به خون برد

آزار فلک همه برون برد

ما نطع حیات در نوشتیم

تو دیر بزی که ما گذشتیم

ادامه‌ی مجنون و لیلی

  1. بخش ۲۶ - آه کردن مجنون از درونهٔ پرسوز، و این غزل دود اندود، از دودکش دهان، بیرون دادنما هیچ کسان کوی یاریم
  2. بخش ۲۷ - خرامش کردن سرو لیلی، با سرو قدان همسایه، سوی بوستان، و شناختن آزاده‌ای آن نو بران را، و زبان سوسنی کشیدن، و غزلی جگر دوز، از یک اندازهای مجنون، به آواز نرم روان کردن، و بر دل لیلی زدن، و کاری آمدن، و باز جست کردن لیلی طیرگی بلبل خار نشین خود را، گویندهٔ این حدیث زیبا
  3. بخش ۲۸ - صفت برگ ریز، و دوادو باد خزان، و از آسیب صدمات حوادث، سر نهادن سرو لیلی در خاک، و بی بالش ماندنآمد چو خزان به غارت باغ
  4. بخش ۲۹ - خبر یافتن مجنون دردمند، از بیماری لیلی، و از حلقهٔ سگان بیابان زنجیر گسستن، و به حلقه زدن در لیلی آمدن، و از پیش جنازهٔ لیلی را در حلقهٔ رحیل دیدن، و نثار شاهانه از دیده ریختن، و به موافقت محفه عروس، سوی شبستان لحد، بر عزم خلوت صحیحه روان شدنخوانندهٔ این خط کهن‌سال
  5. بخش ۳۰ - این مویهای بی‌جان، به گیسوی منور مادر مغفورهٔ خویش، که تاب الشیب نوری داشت، راست افتاد، و بدین نالهای سوزان، نفس حسن را خاکستر کرده شد و گوهر پاک برادر حسام الدین را، که در میان خاک، خورد مور چه گشت، روشن گردانیده آمد، تعمده الله به غفرانهماتم کده شد جهان نهان نیست
  6. بخش ۳۱ - در ختم این نامهٔ مسلسل مجنون و لیلی، که هر رقمش مقر قلب است و خط کشیدن برونمای حرف گیران، که صحیفهٔ مردمان انگشت پنج کنند، و چون نامه ایشان کسانی بر پیچند، از پیچ پیچ مشتی آتام حسن التفاوت کنند، ان شاء الله که کرام الکاتبین این نامه را سیاه نه پیچون گنج هنر گشاد بختم
همه‌ی مجنون و لیلی ←

امیرخسرو دهلوی درباره‌ی امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی عارف و شاعر بزرگ پارسی‌گوی هند در سال ۶۵۱ هجری قمری در دهلی متولد شد. ( با استناد به این بیت منتسب به او سال تولد وی ۶۵۲ است: آنچه به تاریخ ز هجرت گذشت بود سنه ششصد و هشتاد و هشت سال من امروز اگر بر رسی راست بگویم همه شش بود و سی ). پس از کسب معلومات به شاعری پرداخت و در دربار پادشاهان هند تقرب حاص...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.