پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

قصاید

شمارهٔ ۴۰ - قصیده

هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد

خیاط روزگار به بالای هیچ کس

پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد

نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد

نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد

گردون در آفتاب سلامت که را نشاند

کآخر چو صبح اولش اندک‌بقا نکرد؟

کی دیده‌ای دو دوست که جوزا صفت بدند

کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد؟

وقتی شنیده‌ام که وفا کرد روزگار

دیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد

دهر اژدهای مردم‌خوار است و فرخ آنک

خود را نوالهٔ دم این اژدها نکرد

بس کس که اوفتاد در این غرقه‌گاه غم

چشم خلاص داشت سفینه‌ش وفا نکرد

آن مهره دیده‌ای تو که در ششدر اوفتاد

هرگه که خواست رفت حریفش رها نکرد

خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن

کو درد چشم جان تو را توتیا نکرد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۲ - در تهنیت ولادت فرزند اخستان شاهصبح چو کام قنینه خنده برآورد
  2. شمارهٔ ۴۳ - تجدید مطلعآن مه نو بین که آفتاب برآورد
  3. شمارهٔ ۴۴ - دربارهٔ بیماری خودعارضهٔ تازه بین که رخ به من آورد
  4. شمارهٔ ۴۵ - در ستایش عز الدولهدست درافشان چو زی تیغ درفشان آورد
  5. شمارهٔ ۴۶ - در ستایش اتابک اعظم مظفر الدین قزل ارسلان عثمان بن ایلدگزصبح چون زلف شب براندازد
  6. شمارهٔ ۴۷ - مطلع دومدل به سودای تو سر اندازد
  7. شمارهٔ ۴۸ - قصیدهمنتظری تا ز روزگار چه خیزد
  8. شمارهٔ ۴۹ - قصیدهتشنهٔ دل به آب می‌نرسد
همه‌ی قصاید ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.