پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۲۱

دور از توام افتاده بر بستر درد و غم

یک پای درین عالم یک پای درآن عالم

راه دل و دینم زد آن عارض گندمگون

نبود بجز این معنی میراث من از آدم

خوی کرده رخت بارد از قرص قمر پروین

خندان دهنت دارد در غنچه تر شبنم

تا مهر کند دل را از هر چه نه مهر تو

یاقوت لبت از خط کرده ست سیه خاتم

تو شاهد جانهایی حاشا که خیالت را

جز دیده جان باشد در پرده دل محرم

بس تشنه جگر مرده در بادیه و جانش

در صحن حرم رقصان بر زمزمه زمزم

شد قاعده یاری سست از دل سخت تو

هر چند ز سنگ آمد بنیاد بنا محکم

در مردمش آید خون از نوک مژه بیرون

بی لعل لبت جامی از دل چو برآرد دم

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۲۳گاهی که کشی تیغ نهم گردن تسلیم
  2. شمارهٔ ۲۲۴بیا کز روی ساقی وقت گل برقع براندازیم
  3. شمارهٔ ۲۲۵ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیم
  4. شمارهٔ ۲۲۶رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرم
  5. شمارهٔ ۲۲۷سحر به گوشه محراب زاریی کردم
  6. شمارهٔ ۲۲۸من آن نیم که ز تو دست دارم و بروم
  7. شمارهٔ ۲۲۹دیده پر نم ز غم زمزم و بطحا دارم
  8. شمارهٔ ۲۳۰چون من بی صبر و دل خواهم که آن رو بنگرم
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.