پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۲۶۲

شد به نقش هستی خود بند شیخ خودپسند

ماند محروم از تماشای جمال نقشبند

کور شو گو دیده خودبین که بهر آن جمال

چرخ مجمر آفتاب اخگر بود انجم سپند

کی کند باور که نوشیده ست خضر آب حیات

مرده ای کز مشرب مردان نباشد بهره مند

اهل دل آیینه اند ای شکل نامطبوع خویش

دیده در آیینه طعن و لعن بر آیینه چند

آن که تف بر آینه افکند چون در آینه

دید روی زشت خود تف هم به روی خود فکند

پست همت را ز بالا واردی ناید فرو

گر شکافد سقف مسجد را به اوراد بلند

خواجه صفرایی ست زان رو تلخکام و خشک لب

مانده آب شور جویان بر لب دریای قند

شانه کاری را شمارد از محاسن شیخ شهر

جای آن دارد که گردد پیش رندان ریشخند

دست بگسل جامیا از رشته تسبیح زرق

زانکه نتوان صید مقصودی گرفتن زین کمند

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۲۶۴دل ز خوبان نکشد جز سوی آن سرو بلند
  2. شمارهٔ ۲۶۵دلم از حلقه زلف تو شد بند
  3. شمارهٔ ۲۶۶از یار کهن نمی کنی یاد
  4. شمارهٔ ۲۶۷شب ماه عید را ز شفق چرخ جلوه داد
  5. شمارهٔ ۲۶۸چیست می دانی صدای چنگ و عود
  6. شمارهٔ ۲۶۹خنده ای زد دهنت رسته دندان بنمود
  7. شمارهٔ ۲۷۰حلقه گوش تو را هر که بدین لطف بدید
  8. شمارهٔ ۲۷۱ساقی به شکل جام زر آمد هلال عید
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.