پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۶

برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست

گر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست

آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمع

گر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست

گرچه دریا شد کنار از اشک و این هر جا رسید

گوهر مقصود ازین دریا نخواهم گفت کیست

نیکوان در چشم من بسیار آیند و روند

آن که دارد در دل و جان جا نخواهم گفت کیست

سرو بالایان بسی می بینم اما آن که نیست

کس به حسن و لطف ازو بالا نخواهم گفت کیست

دارم از شیرین لبی شوری ندانم چون کنم

کین نخواهد یافت تسکین تا نخواهم گفت کیست

یار بی مهر و وفا می خواند جامی را به طعن

گفت خود را دان که من اینها نخواهم گفت کیست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۷۸وه که باز از کف من دامن مقصود برفت
  2. شمارهٔ ۱۷۹به هر منزل که جانان من آنجاست
  3. شمارهٔ ۱۸۰ازان درج گوهر تکلم خوش است
  4. شمارهٔ ۱۸۱از کوی زهد ساحت میخانه خوشتر است
  5. شمارهٔ ۱۸۲درویش را سرا سر کوی فنا بس است
  6. شمارهٔ ۱۸۳غمت تا در دلم منزل گرفته ست
  7. شمارهٔ ۱۸۴تا عشق توام زبون گرفته ست
  8. شمارهٔ ۱۸۵خوش آن که وقت گل لب جویی گرفته است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.