پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۷۹

به هر منزل که جانان من آنجاست

تنم اینجا ولی جان من آنجاست

من ار دورم بحمدالله که باری

دل بی صبر و سامان من آنجاست

مرا گر نیست جا بر طرف بامش

خوشم کآواز افغان من آنجاست

در آن کشور مسلمانی مجویید

که شوخ نامسلمان من آنجاست

چه حاجت ماه تابان در دیاری

که خورشید درخشان من آنجاست

به تیغ آن مه دلم را می کند چاک

بهانه آنکه پیکان من آنجاست

مخوان جامی جز آنجا گفته خویش

که محبوب سخندان من آنجاست

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۸۱از کوی زهد ساحت میخانه خوشتر است
  2. شمارهٔ ۱۸۲درویش را سرا سر کوی فنا بس است
  3. شمارهٔ ۱۸۳غمت تا در دلم منزل گرفته ست
  4. شمارهٔ ۱۸۴تا عشق توام زبون گرفته ست
  5. شمارهٔ ۱۸۵خوش آن که وقت گل لب جویی گرفته است
  6. شمارهٔ ۱۸۶گرچه خلقی ز تو در دام بلا افتاده ست
  7. شمارهٔ ۱۸۷روی خوب تو مهوش افتاده ست
  8. شمارهٔ ۱۸۸باز هوای چمنم آرزوست
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.