پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

خردنامه اسکندری

بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختن

شبی کز شرف غیرت روز بود

کواکب در او گیتی افروز بود

تو گویی درین گنبد دلفروز

ز مشکین مشبک همی تافت روز

همه روشنان دیده در هم زده

شهب میل در دیده غم زده

رسید از سر سدره روح الامین

رسانید ز اوج فلک بر زمین

براقی به جستن چو رخشنده برق

یکی شعله از نور پا تا به فرق

چو آهوی چین بی خطا پیکری

چو طاووس فردوس جولانگی

تذروی رسیده ز باغ بهشت

فروزنده تر از چراغ بهشت

ز روشن بریشم مشعر تنش

ز مشک سیه زیور گردنش

مدور سرینی معنبر دمی

برون از حد وصف پا و سمی

ز بی داغیش بر دل ماه داغ

چو کافور با چشم او پر زاغ

چو سوسن درین بوستان تیز گوش

طلسمی عجب بر سر گنج هوش

چو رخش خرد بر فلک خوش خرام

چو تیر نظر بر زمین تیز گام

نبودی ز همواری گام او

ز جنبش رهی تا به آرام او

چو کشتی شدی رفتنش آشکار

ز تغییر وضع یمین و یسار

به همراهیش گر زدی تیر کس

فتادی به فرسنگ ازو تیر پس

پیمبر بر آن بارگی شد سوار

چو برگ سمن بر نسیم بهار

عنان عزیمت ز بطحا بتافت

به یکدم ز بطحا به اقصی شتافت

ز اقصی علم سوی بالا کشید

سراپرده بر چرخ والا کشید

براقش قدم بر سر ماه زد

پی مقدمش ماه خرگاه زد

عطارد ز وی جز عطا کد نکرد

به رویش سئوال عطا رد نکرد

به یمنش ز خط خطا باز رست

ورق را قلم زد قلم را شکست

ز تار طرب زهره بگسست چنگ

که بر مطربان عیش ازو گشت تنگ

بر آمد به گردون چو مه بی نقاب

فرو شد ز شرمش به خود آفتاب

پی صید بهرام مشکین کمند

چو انداخت چون گورش آمد به بند

به هر بنده دیدش کرم گستری

بدو بایع خویش شد مشتری

زحل با علوش ز صدر جلال

چو ماه نو آمد به صف نعال

ثوابت فتادند خوار و دژم

به راهش چو افشانده مشتی درم

ز هر نقش لوح نهم ساده شد

پی حرف تعلیمش آماده شد

چو گرد از پی مفرش آب و گل

بساط سماطی «کطی السجل »

ز حد جهت پای بیرون نهاد

قدم از حد هر کس افزون نهاد

بدید آنچه موسی بجست و ندید

شنید آنچه موسی چنان کم شنید

دل پاک او مخزن راز گشت

فقیر آمد اما غنی بازگشت

ازین بام نه پایه آمد فرود

به گوهر گرانمایه آمد فرود

نثاری که بر فرق اصحاب ریخت

ز درج دو لب گوهر ناب ریخت

ازان گوهر افشان توانگر شدند

توانگر چه، کانهای گوهر شدند

به تخصیص آنان که بی تخت و تاج

گرفتند از تاجداران خراج

یکی «ثانی اثنین » در کنج غار

که چون مار شد ناوک جان شکار

تن خود سپر کرد بی ترس و باک

که زخمی نیاید بر آن جان پاک

دوم آنکه از سکه عدل اوست

کزین گونه دینار دین سرخ روست

سیم شرمگینی که شد بی قصور

ز شمع نبوت نصیبش دو نور

چهارم که آن ابر دریا نثار

نم او کرم برق او ذوالفقار

چو عنصر چهارند و زیشان به پای

تو را قالب دین درین تنگنای

ره اعتدال ار نداری نگاه

میانشان شود قالب دین تباه

چو هر سفله بی اعتدالی مکن

دل از مهر این چار خالی مکن

شو از مهر‌ِ دل خوشه‌چین همه

که کین یکی هست کین همه

مزن طعن انکار بر کارشان

چو جامی به جان دوست می‌دارشان

بود روز تنهایی و بی‌کسی

بدین دوستداری به جایی رسی

ادامه‌ی خردنامه اسکندری

  1. بخش ۶ - در مدحت سایه خدا که سایه بودن وی مر آن حضرت را چون آفتاب بر همه ذرات عالم روشن است لازال ممدودا علی مفارق العالمیندلم را چو فکرت بدینجا رسید
  2. بخش ۷ - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب استشنیدم که این نکته را ساده ای
  3. بخش ۸ - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختنبیا ای جگر گوشه فرزند من
  4. بخش ۹ - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعتدلا دیده دوربین برگشای
  5. بخش ۱۰ - حکایت آن از قافله حاجیان دور افتاده با آن پیر زال در بادیه قناعت بر قدم توکل ایستادهیکی کعبه رو گم شد از قافله
  6. بخش ۱۱ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندریسخن ز آسمان ها فرود آمده ست
  7. بخش ۱۲ - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بدادیکی خاد مرغ هوایی شکار
  8. بخش ۱۳ - آغاز سخن گستری به شروع در خردنامه اسکندریشناسای تاریخ های کهن
همه‌ی خردنامه اسکندری ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.