پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

خردنامه اسکندری

بخش ۲۰ - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردید

کمان گردنی از پی و استخوان

کلاغش پی طعمه زاغ کمان

بدل گشته او را ز بار درشت

چو گردن به تقعیر تحدیث پشت

شده پیر و چون شاهد خودپرست

هم آیینه هم شانه او را به دست

نموده ز آیینه اش مرگ روی

ز بس محنت از شانه اش رفته موی

ز بی گوشتی ایمن از گرگ و شیر

چریدی به هر دشت و وادی دلیر

ز بس بوده کوهان او بارسنج

به پشتش ازان آمده کوه رنج

دوچارش فتاد از قضا روبهی

ز حالات حیلتگران آگهی

بدو گفت کای قانع سربلند

ازین باغ کرده به خاری پسند

ز گیتی نوردان چه کهنه چه نو

چو تو کیست کم خوار و بسیار رو

خرد کشتی خشک دریات خواند

کسی چون تو کشتی به خشکی نراند

چرایی چنین لاغر و پشت ریش

چرا آمد این پشت ریشیت پیش

نیازرده موری ز تو ماه و سال

چو مورت که کرد اینچنین پایمال

بگفتا چه گویم به تو حال خویش

خبرهای ادبار و اقبال خویش

گرفتار سنگین دلی گشته ام

که از وی به خون دل آغشته ام

به پشتم نهد از نمکسار بار

کشد زیر بارم به بینی مهار

نسنجیده باری به آنسان ثقیل

که از ثقل آن بشکند پشت پیل

ازان بار هر جا درافتم ز پای

بجنباند از زخم چوبم ز جای

چنین پشت و پهلوی من ریش ازوست

به هر ریش من آمده نیش ازوست

به ناله زبان کرده ام چون جرس

مرا هیچ کس نیست فریادرس

چو روبه شنید این حدیث دراز

پی چاره کاریش شد حیله ساز

بگفتا میان نمکسار و شهر

بود رودی از موج دریاش بهر

چو آنجا رسی زن در آن آب جک

که گردد نمک از گدازش سبک

وز آن پس برون نه ازان رود گام

سبک بار تا شهر خوش می خرام

شتر چون ز روبه شنید این سخن

بدان حیله شد خویش را چاره کن

پیاپی در آن دجله نیک تک

به یک نیمه آورد بار نمک

شتربان چو زان حیله آگاه شد

به چالاکی او را جزا خواه شد

به یکبار ترک نمکسار کرد

بدو جمله پشم و نمد بار کرد

ازان حیله مسکین شتر در حجاب

به دستور خود خفت در رود آب

ز بس آب برداشت پشم و نمد

یکی ده شده آن باز و ده گشت صد

به سختی همی رفت آن راه را

به نفرین همی گفت روباه را

که بادش ز روی زمین نام گم

که بر من روا داشت این اشتلم

من از یک نمک داشتم دل دو نیم

به آبم درافکند پشمین گلیم

گلیم خود از آب گر برکشم

ز شادی بر اوج فلک سرکشم

بیا ساقیا فکر آن باده کن

که دل را بود از حیل ساده کن

به یک جرعه ام ساز ازان شیر گیر

خلاصی ده از مکر روباه پیر

بیا مطربا نقشی از نو ببند

بزن این نوا را به بانگ بلند

که آنست شیر این گذرگاه را

که از سر کشد پوست روباه را

یکی اشتر از ضعف چون عنکبوت

سوی دشت شد تار تن گرد قوت

ادامه‌ی خردنامه اسکندری

  1. بخش ۲۲ - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کردشنیدم که شاهی به هندوستان
  2. بخش ۲۳ - خردنامه سقراطزهی گنج حکمت که سقراط بود
  3. بخش ۲۴ - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداختبه عمان یکی مرغ فرتوت بود
  4. بخش ۲۵ - خردنامه بقراطز هر تار حکمت که او تافته ست
  5. بخش ۲۶ - حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیمبه یونان حکیمی فلاطون محل
  6. بخش ۲۷ - خردنامه فیثاغورسچنین است در سفرهای قدیم
  7. بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیاربه بغداد شد گامزن زیرکی
  8. بخش ۲۹ - خردنامه اسقلینوسخرد جمله لب شد زمین بوس را
همه‌ی خردنامه اسکندری ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.