پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

خردنامه اسکندری

بخش ۱ - آغاز

الهی کمال الهی توراست

جمال جهان پادشاهی توراست

جمال تو از وسع بینش برون

کمال از حد آفرینش فزون

بلندی و پستی نخوانم تو را

مقید به اینها ندانم تو را

نه تنها بلندی و پستی تویی

که هستی ده هست و هستی تویی

تویی جمله و غیر تو هیچ نیست

درین نکته یک مو خم و پیچ نیست

چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس

تو را چون شناسم من ناشناس

وز آن رو که پیدا و پنهان تویی

به هر چه افتدم چشم دل آن تویی

جهان نیست جز ساده وش نامه ای

بر او صنع تو حرفکش خامه ای

خرد هست ازان نامه حرف نخست

که دیباچه نامه زان شد درست

بود آخرین حرف ازان آدمی

بر او ختم شد منصب خاتمی

ز آغاز این نامه تا ختم کار

گر آرد یکی نامجو در شمار

همه دفتر فضل و انعام توست

مفصل شده نسخه نام توست

نگویم که نامت هزار و یکیست

که با آن هزاران هزار اندکیست

بهشت است منزلگه زیرکی

که کوشد در احصای صد کم یکی

بجنبان بدین سبحه انگشت من

وزآن مهره گردان قوی پشت من

بود در رهت سبحه خوانی سپهر

که گردد از مهره سان ماه و مهر

به تسبیح خوانی تو می خوانیش

از آنست این مهره گردانیش

طبایع که با یکدگر جنگی اند

ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند

ز توست آب با آتش آمیخته

ز تو خاک در باد آویخته

شد از صلح ایشان درین کهنه دیر

بسی خیر ظاهر که الصح خیر

ازان صلح کانها پر از گوهر است

زمین پر درختان بار آور است

وز آنست در جانور زندگی

پس از زندگی وصف پایندگی

وز آنست در آدمی دین و داد

ز دانش به هر کار بند و گشاد

تویی کز تو کس را نباشد گزیر

در افتادگی ها تویی دستگیر

ندارم ز کس دستگیری هوس

ز دست تو می آید این کار و بس

ز تو گر فزایش و گر کاهش است

نه چون فیض خورشید بی خواهش است

بدانی و خواهی و آنگه کنی

به قانون حکمت به آن ره کنی

عبث را درین کارگه راه نیست

ولی هر سر از هر سر آگاه نیست

به ما اختیاری که دادی به کار

ندادی در آن اختیار اختیار

چو سر رشته کار در دست توست

کننده به هر کار پابست توست

سزد گر ز حیرت برآریم دم

چو مختار باشیم و مجبور هم

فلک با همه صیت و طاق و طرنب

نجنبد ز جا تا نگویی بجنب

اگر بی تو موری بجنبد ز جای

در آن جنبش او هم بود یک خدای

ز شرکت زند در جهان خواجه دم

وگر خود شریک است در یک درم

بدین عوی آن کو کشد سر ز راه

دو شاخش نهد شحنه لااله

نشسته ست در طبع هر زیرکی

که دارد دو گیتی مؤثر یکی

یکی جوی جامی دو جویی مکن

به میدان وحدت دو گویی مکن

یکی اصل جمعیت و زندگیست

دویی تخم مرگ و پراکندگیست

ادامه‌ی خردنامه اسکندری

  1. بخش ۳ - در نعت خواجه ای که دیباچه کمال او «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » است و روزنامه حال خجسته مآل او «انا سید الأولین و الآخرین »سر سروران تاج آزادگان
  2. بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختنشبی کز شرف غیرت روز بود
  3. بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهیبه فیض ازل هر که را همرهیست
  4. بخش ۶ - در مدحت سایه خدا که سایه بودن وی مر آن حضرت را چون آفتاب بر همه ذرات عالم روشن است لازال ممدودا علی مفارق العالمیندلم را چو فکرت بدینجا رسید
  5. بخش ۷ - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب استشنیدم که این نکته را ساده ای
  6. بخش ۸ - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختنبیا ای جگر گوشه فرزند من
  7. بخش ۹ - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعتدلا دیده دوربین برگشای
  8. بخش ۱۰ - حکایت آن از قافله حاجیان دور افتاده با آن پیر زال در بادیه قناعت بر قدم توکل ایستادهیکی کعبه رو گم شد از قافله
همه‌ی خردنامه اسکندری ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.