پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها

محمد کش قلم چون نامور ساخت

ز میمش حلقه طوق کمر ساخت

خط لوح عدم زان حرف حک شد

ازان سر حلقه ملک و ملک شد

تواند شد ز سر حالش آگه

خرد باجمله دانش حاش لله

درین دیر مسدس زوست روشن

مثمن روزنی از هشت گلشن

چو پای آراست از خلخال دالش

سر دین پروران شد پایمالش

چه نام است این که در دیوان هستی

بر او نگرفته نامی پیشدستی

زبانم چون ز وی حرفی سراید

دل و جانم زلذت پر برآید

چو نام اینست نام آور چه باشد

مکرم تر بود از هر چه باشد

مکرم شد ز عالم نسل آدم

مکرم تر ویست از هر مکرم

خدا بر سروران سرداریش داد

ز خیل انبیاسالاریش داد

چو آدم در ره هستی قدم زد

ز مهر روی صبح آراش دم زد

ز جودش گر نگشتی راه مفتوح

نبردی ره به جودی کشتی نوح

خلیل از وی نسیمی یافت کآتش

بر او شد همچو خرم گلستان خوش

مسیح از مقدم او مژده گویی

کلیم از مشعل او شعله جویی

به مصر جاهش از کنعان رسیده

غلامی بود یوسف زر خریده

در آن وادی که صالح ناقه کش بود

به یاد محملش با فاقه خوش بود

ز بستان وفا آزاده سروی

ز باغ اصطفی رعنا تذروی

قدش را پایه گردون خرامی

لبش را مایه یحیی العظامی

به بالا سایه بان چتر سحابش

چو زرین قبه بر چتر آفتابش

چو مه را بر سپر تیر اشارت

زد از سبابه معجز بشارت

دو نون شد میم دور حلقه ماه

چهل را ساخت شست او دو پنجاه

بلی چون داشت دستش بر قلم پشت

رقم زد خط شق بر مه به انگشت

نبودش خط ولی زد خط تخجیل

به کلک نسخ بر تورات و انجیل

خرامان سرو وی از سایه آزاد

جهان از سایه سرو وی آباد

ز سایه بود برتر پایه او

زمین و آسمان در سایه او

تنش را بود جان پاک مایه

ندید از جان کسی بر خاک سایه

فلک همچون زمین چون سایه دارش

ندید افتاد در پا سایه وارش

به سنگ از دست دشمن لعل او خست

به مشت ریگ پشت جمله بشکست

گرچه کور شد زان چشم هر خام

چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام

دهانش بود از در حقه پر

شد از خون درج مرجان حقه در

یکی دینار بود از حلم و فرهنگ

محک آمد پی دینارش آن سنگ

چو شد معیار او آن سنگ کاری

نشد ظاهر بجز کامل عیاری

پی دیوار ایمان بود کارش

ولی شد چار دای از چار یارش

کجا در راه دین درد آزمایی

که تا یابد به هر دائی دوایی

دوای جان جامی درد او باد

دلش همواره غم پرورد او باد

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدنز مهجوری برآمد جان عالم
  2. بخش ۹ - در تبرک جستن به ذکر خواجه که به مقتضای عند ذکرالصالحین تنزل الرحمة ذکر او سرمایه استنزال رحمت نور شهود است و پیرایه استخلاص از رحمت ظهور وجودکتاب فقر را دیباچه راست
  3. بخش ۱۰ - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امانجهان یکسر چه ارواح و چه اجسام
  4. بخش ۱۱ - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاستدر آن خلوت که هستی بی نشان بود
  5. بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستندل فارغ ز درد عشق دل نیست
  6. بخش ۱۳ - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدنپس از پیری و عجز و ناتوانی
  7. بخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختنگهر سنجان دریای معانی
  8. بخش ۱۵ - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردندرین نوبتگه صورت پرستی
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.