پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستن

دل فارغ ز درد عشق دل نیست

تن بی درد دل جز آب و گل نیست

ز عالم رویت آور در غم عشق

که باشد عالمی خوش عالم عشق

غم عشق از دل کس کم مبادا

دلی بی عشق در عالم مبادا

فلک سرگشته از سودای عشق است

جهان پر فتنه از غوغای عشق است

اسیر عشق شو کازاد باشی

غمش بر سینه نه تا شاد باشی

می عشقت دهد گرمی و مستی

دگر افسردگی و خود پرستی

ز یاد عشق ، عاشق تازگی یافت

ز ذکر او بلند آوازگی یافت

اگر مجنون نه می زین جام خوردی

که او را در دو عالم نام بردی

هزاران عاقل و فرزانه رفتند

ولی از عاشقی بیگانه رفتند

نه نامی ماند زیشان نی نشانی

نه در دست زمانه داستانی

بسا مرغان خوش پیکر که هستند

که خلق از ذکر ایشان لب ببستند

چو اهل دل ز عشق افسانه گویند

حدیث بلبل و پروانه گویند

به گیتی گرچه صد کار آزمایی

همین عشقت دهد از خود رهایی

متاب از عشق رو گر خود مجازیست

که آن بهر حقیقی کارسازیست

به لوح اول «الفبا » تا نخوانی

ز قرآن درس خواندن کی توانی

شنیدم شد مریدی پیش پیری

که باشد در سلوکش دستگیری

بگفت ار پا نشد در عشقت از جای

برو عاشق شو آنگه پیش ما آی

که بی جام می صورت کشیدن

نیاری جرعه معنی چشیدن

ولی باید که در صورت نمانی

وز این پل زود خود را بگذرانی

چو خواهی رخت در منزل نهادن

نباید بر سر پل ایستادن

بحمدالله که تا بودم درین دیر

به راه عاشقی بودم سبک سیر

چو دایه مشک من بی نافه دیده

به تیغ عاشقی نافم بریده

چو مادر بر لبم پستان نهاده ست

ز خونخواری عشقم شیر داده ست

اگرچه موی من اکنون چو شیر است

هنوز آن ذوق شیرم در ضمیر است

به پیری و جوانی نیست چون عشق

دمد بر من دمادم این فسون عشق

که جامی چون شدی در عاشقی پیر

سبکروحی کن و در عاشقی میر

بنه در عشقبازی داستانی

که باشد از تو در عالم نشانی

بکش نقشی ز کلک نکته زایت

که چون از جا روی ماند به جایت

چو از عشق این صدا آمد به گوشم

به استقبال بیرون رفت هوشم

به جان گشتم گرو فرمانبری را

نهادم رسم نو سحرآوری را

بر آنم گر خدا توفیق بخشد

که نخلم میوه تحقیق بخشد

کنم از سوز عشق آن نکته رانی

که سوزد عقل رخت نکته دانی

درین فیروزه گنبد افکنم دود

کنم چشم کواکب گریه آلود

سخن را پایه بر جایی رسانم

که بنوازد به احسنت آسمانم

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختنگهر سنجان دریای معانی
  2. بخش ۱۵ - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردندرین نوبتگه صورت پرستی
  3. بخش ۱۶ - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشتهچنین گفت آن سخندان سخن سنج
  4. بخش ۱۷ - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیامز کنگردار کاخ شهریاری
  5. بخش ۱۸ - وزیدن نسیم سحری بر زلیخا و نرگس خوابناکش را گشادن و از خیال شبانه غنچه وار خون به دل فرو خوردن و مهر بر لب نهادنسحر چون زاغ شب پرواز برداشت
  6. بخش ۱۹ - از مشاهده تغییر حال زلیخا گره تحیر به رشته تفکر کنیزان افتادن و دایه بر سر انگشت استفسار گره را از آن رشته گشادنکمان عشق هر جا افکند تیر
  7. بخش ۲۰ - خواب دیدن زلیخا یوسف را علیه السلام نوبت دوم و سلسله عشق وی جنبیدن و وی را در ورطه جنون کشیدنخوش آن دل کاندر او منزل کند عشق
  8. بخش ۲۱ - به خواب آمدن یوسف علیه السلام زلیخا را نوبت سیم و نام و مقام وی دانستن و به عقل و هوش باز آمدنبیا ای عشق پر افسون و نیرنگ
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.