پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

یوسف و زلیخا

بخش ۸ - لباس ضراعت پوشیدن و در اقتباس نور شفاعت کوشیدن

ز مهجوری برآمد جان عالم

ترحم یا نبی الله ترحم

نه آخر رحمت للعالمینی

ز محرومان چرا فارغ نشینی

ز خاک ای لاله سیراب برخیز

چو نرگس خواب چند از خواب برخیز

برون آور سر از برد یمانی

که روی توست صبح زندگانی

شب اندوه ما را روز گردان

ز رویت روز ما فیروز گردان

به تن در پوش عنبر بوی جامه

به سر بربند کافوری عمامه

فرو آویز از سر گیسوان را

فکن سایه به پا سرو روان را

ادیم طایفی نعلین پا کن

شراک از رشته جانهای ما کن

جهانی دیده کرده فرش راهند

چو فرش اقبال پابوس تو خواهند

ز حجره پای در صحن حرم نه

به فرق خاک ره بوسان قدم نه

بده دستی ز پا افتادگان را

یکی دلداریی دلدادگان را

اگر چه غرق دریای گناهیم

فتاده خشک لب بر خاک راهیم

تو ابر رحمتی آن به که گاهی

کنی در حال لب خشکان نگاهی

خوش آن کز گرد ره سویت رسیدیم

به دیده گردی از کویت کشیدیم

به مسجد سجده شکرانه کردیم

چراغت را ز جان پروانه کردیم

به گرد روضه ات گشتیم گستاخ

دلی چون پنجره سوراخ سوراخ

زدیم از اشک ابر چشم بی خواب

حریم آستان روضه ات آب

گهی رفتیم ازان ساحت غباری

گهی چیدیم ازو خاشاک و خاری

ازان نور سواد دیده دادیم

وز این بر ریش دل مرهم نهادیم

به سوی منبرت ره بر گرفتیم

ز چهره پایه اش در زر گرفتیم

ز محرابت به سجده کام جستیم

قدمگاهت به خون دیده شستیم

به پای هر ستون قد راست کردیم

مقام راستان درخواست کردیم

ز داغ آرزویت با دل خوش

زدیم از دل به هر قندیل آتش

کنون گر تن نه خاک آن حریم است

بحمدالله که جان آنجا مقیم است

به خود درمانده ایم از نفس خود رای

ببین درمانده ای چند و ببخشای

اگر نبود چو لطفت دستیاری

ز دست ما نیاید هیچ کاری

قضا می افکند از راه ما را

خدا را از خدا درخواه ما را

که بخشد از یقین اول حیاتی

دهد آنگه به کار دین ثباتی

چو هول روز رستاخیز خیزد

به آتش آب روی ما نریزد

کند بااین همه گمراهی ما

تو را اذن شفاعتخواهی ما

چو چوگان سرفکنده آوری روی

به میدان شفاعت امتی گوی

به حسن اهتمامت کار جامی

طفیل دیگران یابد تمامی

ادامه‌ی یوسف و زلیخا

  1. بخش ۱۰ - در تمدح سلطانی که به موجب مدح السلطان یستنزل الامان مدحت او طیب زندگانی را ضمان است و مادح او از فوت امانی در امانجهان یکسر چه ارواح و چه اجسام
  2. بخش ۱۱ - در بیان آنکه هر یک از جمال و عشق مرغیست از آشیان وحدت پریده و بر شاخسار مظاهر کثرت آرمیده اگر نوای عزت معشوقیست از آنجاست و اگر ناله محنت عاشقیست هم از آنجاستدر آن خلوت که هستی بی نشان بود
  3. بخش ۱۲ - نخل بیان فضیلت عشق بستن و شاخچه آغاز سبب نظم کتاب به آن پیوستندل فارغ ز درد عشق دل نیست
  4. بخش ۱۳ - دسته گل از چمن فضایل سخن چیدن و رشته اتمام سبب کتاب بر آن پیچیدنپس از پیری و عجز و ناتوانی
  5. بخش ۱۴ - داستان شمع جمال یوسفی در شبستان غیب افروختن و پروانه دل آدم را به مشاهده فروغ آن سوختنگهر سنجان دریای معانی
  6. بخش ۱۵ - نهال جمال یوسفی را از بهارستان غیب به باغستان شهادت آوردن و به آب دیده یعقوب و هوای دل زلیخا پروردندرین نوبتگه صورت پرستی
  7. بخش ۱۶ - در صفت و نسب زلیخا که مغرب از طلوع آفتاب جمالش مشرق گشته بود بلکه به هزار درجه از آن گذشتهچنین گفت آن سخندان سخن سنج
  8. بخش ۱۷ - در نیام منام دیدن زلیخا نوبت اول تیغ آفتاب جمال یوسف را علیه السلام و کشته عشق شدن وی به آن تیغ نهفته در نیامز کنگردار کاخ شهریاری
همه‌ی یوسف و زلیخا ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.