پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

دفتر دوم

بخش ۱۲ - خواب کردن حبشی و باز بردن دایه وی را به خانه

شب چو نزدیک شد به وقت سحر

حبشی برد سوی بالین سر

چشم حس بست ازین جهان خراب

داد نقد خرد به غارت خواب

دایه آن را چو دید چابک و چست

باز بردش به خوابگاه نخست

بیخود افتاد تا بلندی چاشت

چاشتگاه بلند سر برداشت

چشم مالید و هر طرف گردید

زانچه شب دیده بود هیچ ندید

دید ازان منزل چو علیین

رخت خود در نشیمن سجین

نه ازان همدمان شب خبری

نه ازان شادی و طرب اثری

نه ازان آفتاب جاه و جمال

هیچ چیزش به دست غیر خیال

ره به مقصود خود ز پیر و جوان

جست چندانکه داشت تاب و توان

ناشده بر مراد خود فیروز

ماتمی در گرفت عالم سوز

دوستی حال وی چو آنسان دید

موجب آنچه دید ازو پرسید

گفت بس حال مشکلی دارم

غرقه گشته به خون دلی دارم

زد ره من به عشوه ناگاهی

دلپذیری به حسن و دلخواهی

بی نظیری که شد زبان مقال

عقل را در صفات حسنش لال

گر کسی نعت و نام او پرسید

یا محل یا مقام او پرسید

ور بگوید کجاست خانه او

خانه کیست آشیانه او

مولدش خلخ است یا فرخار

مسکنش تبت است یا تاتار

شاه اقلیم و ماه کشور کیست

خصم جانسوز و یار غمخور کیست

چشم او سرمه ناک افتاده ست

یا خود از سرمه پاک افتاده ست

نخل قدش که صنع حق بسته ست

معتدل یا بلند یا پست است

گیسویش چون کمند تافته اند

یا پی دام و بند بافته اند

رخش از نقش خال و خط ساده ست

یا خود آن زیب دیگرش داده ست

لعلش آمد حیات تشنه لبان

یا هلاک مراد دل طلبان

ابروی او که در جهان طاق است

قبله عاشقان مشتاق است

شد ز پیوستگیش پیوسته

بر جهان راه عافیت بسته

یا گشاده ست و رخنه گاه بلا

باز کرده به روی اهل ولا

از دهان و میانش هیچ نشان

هیچ کس یافت آشکار و نهان

یا خود آن سر مخفی مرموز

هست مستور سر غیب هنوز

هر چه زین نکته ها خیال کنند

وز من خسته دل سؤال کنند

جز خموشی جواب دیگر نیست

جز ندانم سخن میسر نیست

زانکه من در جمال آن دلبر

معنیی دیده ام برون ز صور

گرچه آن معنی ز صورت فرد

در لباس صور تجلی کرد

نور آن برق پرده سوز افروخت

سر به سر پرده های صورت سوخت

محو معنی و فارغ از صورم

نیست از جلوه صور خبرم

پیش من نیست رخ ز خط ممتاز

زلف او رانمی شناسم باز

گر کشد چشم او به تیغ ستم

ور دهد لعل او نوید کرم

هر دو در ذوق من بود یکسان

نیست این مشکل آن دگر آسان

دأب من نیست جز محبت ذات

ذات بر من زده ست ره نه صفات

من صفت بهر ذات می خواهم

نز برای صفات می کاهم

چون ز دل برق عشق شد لامع

ذات متبوع شد صفت تابع

من صفت بهر ذات دارم دوست

نه که در عشق ذات تابع اوست

چون کنی میل ذات بهر صفات

هست معشوق تو صفات نه ذات

هر صفت کش تو عاشقی به مثل

چون شود با نقیض خود مبدل

عشق تو نیز رو نهد به زوال

بلکه گیرد به نفرت استبدال

ادامه‌ی دفتر دوم

  1. بخش ۱۴ - جواب گفتن پدر پسر راپدر این قصه از زبان پسر
  2. بخش ۱۵ - پرسیدن پسر از سبب نقصان عشق عارف که عاشقق معنی بود به واسطه نقصان حسن صورتروزی آن نوجوان به عارف گفت
  3. بخش ۱۶ - اشارت به حال جماعتی که شراب عشق از جام صورت خورده اند و پی اصلا به جمال معنی نبرده اندآن یکی از حجاب پیچاپیچ
  4. بخش ۱۷ - اشارت به حال جماعتی که پی به کمال معنی برده اند اما شراب عشق آن جز از جام صورت نخورده اند دایما در کشاکش اند از صورتی خلاص ناشده به دیگری گرفتار شوند اعاذناالله و جمیع المسلمین عن ذلکوان دگر گرچه عاشق صور است
  5. بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینیشمس تبریز دید کاوحد دین
  6. بخش ۱۹ - اشارت به جماعتی که اگرچه به مشاهده جمال صورت گرفتار شدند در آن نماندند بلکه آن سبب ترقی ایشان شد به مشاهده جمال معنیوان دگر گرچه بود عشق مجاز
  7. بخش ۲۰ - اشارت به جماعتی که در مظاهر صوری و معنوی مشهود ایشان جز جمال مطلق حضرت حق جل ذکره نیستوان دگر گرچه سوی صورت رو
  8. بخش ۲۱ - حاصل جواب عارف از سؤال پسرسخن عارف ستوده سیر
همه‌ی دفتر دوم ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.