پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

رموز بیخودی

بخش ۱۶ - در معنی اینکه ملت محمدیه نهایت زمانی هم ندارد، که دوام این ملت شریفه موعود است

در بهاران جوش بلبل دیده‌ای

رستخیز غنچه و گل دیده‌ای

چون عروسان غنچه ها آراسته

از زمین یک شهر انجم خاسته

سبزه از اشک سحر شوییده‌ای

از سرود آب جو خوابیده‌ای

غنچه ئی بر می دمد از شاخسار

گیردش باد نسیم اندر کنار

غنچه ئی از دست گلچین خون شود

از چمن مانند بو بیرون رود

بست قمری آشیان بلبل پرید

قطره ی شبنم رسید و بو رمید

رخصت صد لاله ی ناپایدار

کم نسازد رونق فصل بهار

از زیان گنج فراوانش همان

محفل گلهای خندانش همان

فصل گل از نسترن باقی تر است

از گل و سرو و سمن باقی تر است

کان گوهر پروری گوهر گری

کم نگردد از شکست گوهری

صبح از مشرق ز مغرب شام رفت

جام صد روز از خم ایام رفت

باده ها خوردند و صهبا باقی است

دوشها خون گشت و فردا باقی است

همچنان از فردهای پی سپر

هست تقویم امم پاینده تر

در سفر یار است و صحبت قائم است

فرد ره گیر است و ملت قائم است

ذات او دیگر صفاتش دیگر است

سنت مرگ و حیاتش دیگر است

فرد بر می خیزد از مشت گلی

قوم زاید از دل صاحب دلی

فرد پور شصت و هفتاد است و بس

قوم را صد سال مثل یک نفس

زنده فرد از ارتباط جان و تن

زنده قوم از حفظ ناموس کهن

مرگ فرد از خشکی رود حیات

مرگ قوم از ترک مقصود حیات

گرچه ملت هم بمیرد مثل فرد

از اجل فرمان پذیرد مثل فرد

امت مسلم ز آیات خداست

اصلش از هنگامه ی «قالوا بلی» ست

از اجل این قوم بی پرواستی

استوار از «نحن نزلنا»ستی

ذکر قائم از قیام ذاکر است

از دوام او دوام ذاکر است

تا خدا «ان یطفئوا» فرموده است

از فسردن این چراغ آسوده است

امتی در حق پرستی کاملی

امتی محبوب هر صاحبدلی

حق برون آورد این تیغ اصیل

از نیام آرزوهای خلیل

تا صداقت زنده گردد از دمش

غیر حق سوزد ز برق پیهمش

ما که توحید خدارا حجتیم

حافظ رمز کتاب و حکمتیم

آسمان با ما سر پیکار داشت

در بغل یک فتنه ی تاتار داشت

بندها از پا گشود آن فتنه را

بر سر ما آزمود آن فتنه را

فتنه ئی پامال راهش محشری

کشته ی تیغ نگاهش محشری

خفته صد آشوب در آغوش او

صبح امروزی نزاید دوش او

سطوت مسلم بخاک و خون تپید

دید بغداد آنچه روما هم ندید

تو مگر از چرخ کج رفتار پرس

زان نو آئین کهن پندار پرس

آتش تاتاریان گلزار کیست؟

شعله های او گل دستار کیست؟

زانکه ما را فطرت ابراهیمی است

هم به مولا نسبت ابراهیمی است

از ته آتش بر اندازیم گل

نار هر نمرود را سازیم گل

شعله های انقلاب روزگار

چون بباغ ما رسد گردد بهار

رومیان را گرم بازاری نماند

آن جهانگیری ، جهانداری نماند

شیشه ی ساسانیان در خون نشست

رونق خمخانه یونان شکست

مصر هم در امتحان ناکام ماند

استخوان او ته اهرام ماند

در جهان بانگ اذان بودست و هست

ملت اسلامیان بودست و هست

عشق آئین حیات عالم است

امتزاج سالمات عالم است

عشق از سوز دل ما زنده است

از شرار لااله تابنده است

گرچه مثل غنچه دلگیریم ما

گلستان میرد اگر میریم ما

ادامه‌ی رموز بیخودی

  1. بخش ۱۸ - در معنی اینکه در زمانه انحطاط تقلید از اجتهاد اولی تر استعهد حاضر فتنه ها زیر سر است
  2. بخش ۱۹ - در معنی اینکه پختگی سیرت ملیه از اتباع آئین الهیه استدر شریعت معنی دیگر مجو
  3. بخش ۲۰ - در معنی اینکه حسن سیرت ملیه از تأدب به آداب محمدیه استسائلی مثل قضای مبرمی
  4. بخش ۲۱ - در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام استمی گشایم عقده از کار حیات
  5. بخش ۲۲ - در معنی اینکه جمعیت حقیقی از محکم گرفتن نصب العین ملیه است و نصب العین امت محمدیه حفظ و نشر توحید استبا تو آموزم زبان کائنات
  6. بخش ۲۳ - در معنی اینکه توسیع حیات ملیه از تسخیر قوای نظام عالم استای که با نادیده پیمان بسته‌ای
  7. بخش ۲۴ - در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گرددکودکی را دیدی ای بالغ نظر
  8. بخش ۲۵ - در معنی اینکه بقای نوع از امومت است و حفظ و احترام امومت اسلام استنغمه خیز از زخمهٔ زن ساز مرد
همه‌ی رموز بیخودی ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.