پرش به محتوای اصلی
اقبال لاهوری اقبال لاهوری

پیام مشرق

بخش ۱۶۹ - بوی گل

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد

ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب

عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد

گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید

پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد

وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی

گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد

زان نازنین که بند ز پایش گشاده اند

آهی است یادگار که بو نام داده اند

ادامه‌ی پیام مشرق

  1. بخش ۱۷۱ - فصل بهارخیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار
  2. بخش ۱۷۲ - حیات جاویدگمان مبر که به پایان رسید کار مغان
  3. بخش ۱۷۳ - افکار انجمشنیدم کوکبی با کوکبی گفت
  4. بخش ۱۷۴ - زندگیشبی زار نالید ابر بهار
  5. بخش ۱۷۵ - محاورهٔ علم و عشقعلم:
  6. بخش ۱۷۶ - سرود انجمهستی ما نظام ما
  7. بخش ۱۷۷ - نسیم صبحز روی بحر و سر کوهسار می آیم
  8. بخش ۱۷۸ - پند باز با بچهٔ خویشتو دانی که بازان ز یک جوهرند
همه‌ی پیام مشرق ←

اقبال لاهوری درباره‌ی اقبال لاهوری

علامه محمد اقبال لاهوری در سال ١٨٧٣ میلادی در شهر سیالکوت ایالت پنجاب به دنیا آمد. در لاهور تحصیل کرد و سپس در کمبریج و مونیخ به مطالعه در فلسفه و حقوق پرداخت. سپس به لاهور بازگشت و به وکالت مشغول شد.اقبال معتقد است که روح قرآن با تعلیمات یونانی سازگاری ندارد و بسیاری از گرفتاریها از اعتماد به یونانیها ناشی شده است. تش...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.