پرش به محتوای اصلی
حزین لاهیجی حزین لاهیجی

قصاید

شمارهٔ ۱۳ - و نیز در مدح آن بزرگوار (ع)

یک پرده نشید است صلا گوش اصم را

ناقوس صنم خانه و لبیک حرم را

از بتکده تا کعبه رهی نیست، برهمن

سدِّ ره خود ساخته ای سنگ صنم را

در عشق، بتی را دل و دین باخته بودیم

روزی که گشودند در دیر و حرم را

صیّاد به گیرایی چشم تو ندیدیم

از یاد غزالان برد آهوی تو، رم را

غلتانده به خونم خم ابروی عتابت

تا چند به زهر آب دهی تیغ دو دم را؟

دل با دوجهان غم نکند جرات آهی

کآشفته مبادا کند آن زلف بخم را

در کشور خوبی به از آیین وفا نیست

بی رحم چرا آخته ای تیغ ستم را؟

تا قصهٔ عشق تو درآمد به نوشتن

بی چاک ندیدیم گریبان قلم را

ای عشق نداری سر انصاف وگرنه

دل می کشد اندازهٔ خود بار الم را

ازکوه کنی تیشهٔ فرهاد فرو ماند

داری به خراش دل ما ناخن غم را

با قدّ دوتا، چون مَهِ نو زادم و رفتم

نگذاشت غمت، راست کنم قامت خم را

در ساغر ما هر چه کَفَت ریخت کشیدیم

نه شهد شناسیم به ذوق تو نه سم را

دریا ز چه رو قطره زند با نم اشکم؟

داده ست به طوفان مژه ام شورش یم را

افسرده، حزین می گذرد نغمه شوقت

نقشی نمکین تر بزن این تازه رقم را

شرح غم عشق است، به خاموشی ادا کن

این قصه دراز است، نگهدار قلم را

در قصر فلک بانگ ستایش گری افکن

سلطان عرب، شاه عجم، فخر امم را

نور ازلی نفس نبی شاه جهان بخش

کٙز فیضِ کَفَش زنده بود، نام کرم را

مقصود قضا، شیر خدا، قاضی فردا

کاول رقم آمد سبقش لوح و قلم را

فراش جلالش چوکند پرده گشایی

بر تارک گردون، زند اوتاد خیم را

جایی که سخن کش طلبد، لعل مسیحش

از سامعهٔ جذر برد عیب صمم را

گر دوستیش قاید اقبال نگردد

رضوان نگشاید درگلزار ارم را

من کیستم و در چه شمار است نیازم؟

ای سجده به خاک درت اقطاب امم را

مانند صدفها کف امّید گشادهست

دربوزهٔ خاک رهت ارباب همم را

ز اوّل قدم خویش که بر فرق نهادی

سودی به فلک کنگرهٔ بیت حرم را

با جسم نبی جزتوکه داری شرف سر

بر دوش پیمبر که نهاده ست قدم را؟

کونین پشیزی نشمارد کف جودت

در دیده گدای تو نیارد کی و جم را

از خلق تو دارد مگر ارشاد، بهاران

نشمرده کند در گره غنچه، درم را

هرکس که نبرده است ز گلزار تو بویی

از نکهتِ خُلدش نرسد غالیه، شم را

شاهان همه از رشک غلامیِّ تو داغند

نام تو خراشیده جگر، خاتم جم را

یاد تو هر آن دل که در آرد به تلاطم

اول شکند کشتی طوفانی غم را

زد فاش به نام تو قضا نوبت شاهی

زد جاه تو بر کنگرهٔ عرش علم را

شاها کرمت نیست عجب گر بنوازد

قلب چو من زار نکوهیده شیم را

از قلب وجودم که به اکسیر تو شاد است

پرداخته نقاد قضا، سلک خدم را

آواره ام از خاک درت ساخته عمری ست

آوخ چه توان کرد ببین بخت دژم را؟

سرگشته در اقطار جهان قطره زنانم

جز کوی تو دل خوش نکند باغ ارم را

خوناب شکایت ورق خاک بشوید

بگشاید اگر زخم دلم پیش تو دم را

از طالع واژون چه بگویم که ندانی؟

ای علم تو شامل، چه وجود و چه عدم را

دربای عطایی تو و من غرق تمنا

از جود تو راضی نشوم قسمت کم را

خواهم که کنی نام، گدای در خویشم

در راه تو درباخت هام خیل و حشم را

یکبار دگر آرزوی طوف تو دارم

مگذار که در خاک برم قصد اهم را

عالم نکند جلوه به مرآت ضمیرم

در کعبه کسی جا ندهد نقش صنم را

دنیا نه مقامی ست که چینند بساطی

زالی ست که پیچیده به هم مسند جم را

در جنب جلالت نهلد شرم قصوری

تا خامه دهد جلوه، قوانین حکم را

کام دگرم هست که در حشر برآری

بر تارک من جای دهی ظل علم را

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۵ - در مدح حضرت علی بن ابیطالب امیر مؤمنانبا همه سیلی که شسته روی زمین را
  2. شمارهٔ ۱۶ - در مدح امیر مؤمنان (علیه السلام)بریده لذّت دردت ز دل تمنّی را
  3. شمارهٔ ۱۷ - در مدح حضرت امیر مومنان علیه السلامشد جان و هوش و صبر و خرد را ز کار دست
  4. شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلعآلودهای به خون من جان نثار دست
  5. شمارهٔ ۱۹ - در منقبت حضرت امیر مؤمنان (ع)زان پیش کز فراز در هفت خوان صبح
  6. شمارهٔ ۲۰ - مدح حضرت امیر مؤمنان (ع)زین ششدرم چو بال فشانی دهد گشاد
  7. شمارهٔ ۲۱ - مدح امیر مؤمنان (ع)غم چو در سینه لنگر اندازد
  8. شمارهٔ ۲۲ - در توصیف شعر خود و مدح حضرت امیرمؤمنان (ع)آنجا که خامه، شکّر گفتار بشکند
همه‌ی قصاید ←

حزین لاهیجی درباره‌ی حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهام‌زنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.