پرش به محتوای اصلی
حزین لاهیجی حزین لاهیجی

قصاید

شمارهٔ ۱۶ - در مدح امیر مؤمنان (علیه السلام)

بریده لذّت دردت ز دل تمنّی را

نموده شهد غمت تلخ، من و سلوی را

رخ تو بیّنهٔ صدق معجزات آمد

لبت گواست، دم روح بخش عیسی را

به جیب پیرهن از آستین برآورده ست

صفای ساعدت امروز دست موسی را

توان ز عشوهٔ درد تو و دلم دانست

نیازمندی مجنون و ناز لیلی را

تو مست آمدی و ناز پارسایی رفت

به شط باده کشیدیم، دلق تقوی را

به طور دل چقدر طاقت و توان دارم؟

رخ تو برق به خرمن زند تجلی را

خیال کن که به محشر فتد شکایت من

کسی دراز کشد از چه کار دنیی را؟

قیامت از شب زلف تو تیره ترگردد

زنم چو شانه به گیسوی آه، دعوی را

من آن نواگر دیرین باغ و بستانم

که داشت تازه لبم باز، طرز انشی را

کنون چو بلبل افسرده دل به بهمن و دی

ملال بسته به نطقم ممال املی را

نهفته داشت غبار غم فراق مرا

به کاوش مژه جویان دیار سلمی را

که ناگهان به مشامم نسیم وصل رسید

نمود ناطقه طی، ناله های شکوی را

نشان وادی ایمن به دیده گشت پدید

صبا دمید به گوشم حدیث بُشری را

رواق روضه شاهی که کرده از تعظیم

هوای سجدهٔ او خم، سپهر اعلی را

وصی ختم رسل، شاه اولیا که بود

غبار رهگذرش، نور دیده اعمی را

اگر نه دل به تولایش آرمیده شود

کسی چگونه کند رام دل، تسلی را؟

عجب نباشد اگر غاصب آب دین ببرد

که حرص در دلش افروخت نار حمّی را

ز حق، کجا دل آگاه دیده می پوشد؟

دهد به باطل اگر روزگار فتوی را

بسیط ملک بود ملک سروری که سزد

امیر دنیی و عقبی ملک تعالی را

ستردن هوس آید ز سینه، از دستی

که بسترد زحرم لوث لات و عزّی را

قدم به جای پیمبر کسی تواند هشت

که هم به دوش نبی هشته پای تقوی را

جهان نواز خدیوا، به گوشهٔ نظری

چه باشد ار بنوازی کمینه مولی را؟

به درگه تو تهی کیسگان نقد کرم

مثل زنند به امساک، معن و یحیی را

به لفظ خازن جود تو نگذرد معنی

مگر ز صورت معنی جدا کند نی را

حدیث نطق تو هر جا در اهتزاز آید

جنین مسیج شود درمشیمه حُبلی را

عتاب تلخ تو را با دل آن موافقت است

که با طبیعت محرور، آب کسنی را

چراغ داغ تو را با دل آن معاشرت است

که هست با دل مجنون خیال لیلی را

سزای غیر ثنای تو هم بود کلکم

توان به گلخن اگر برد شاخ طوبی را

ز جنس درد گرانمایه ات دکان دلم

شکسته رونق بازار قدس و رضوی را

اگر نه پای ثنای تو در میان باشد

ز یکدگر گسلد ربط، لفظ و معنی را

شها منم که جبینم ز داغ بندگیت

کشد به ناصیهٔ آفتاب طغری را

غبار راه توام در نظر نمی آرم

شکوه خرگه جمشید و تخت کسری را

بلند همّتم از دولت گدایی تو

کنم به کاسهٔ افلاک خاک دنیی را

ز بیم جرم و ز امّید طاعت آزادم

گذاشتم به ولای تو کار عقبی را

ز مشرق قلمم چون سهیل نقطه دمد

یمن به غرب نویسد برات شعری را

به نکته، ننگ من از طرز انوری ست که گفت:

زمانه نیک شناسد طریق اولی را

به هر کجا که صریر نیم نوا سنجد

هوای رقص برآرد ز خاک موتی را

زبان ز خجلت دستان سرایی قلمم

جری به نکته نگردد جریر و اعشی را

نه حَدِّ شمع زبان آوری ست، تا کلکم

شکسته در به لسانش لسان دعوی را

به صفحه نقش پریشان سواد خامهٔ من

نمونه ای است بناگوش و زلف لیلی را

به مدح شاه میامیز لاف خویش حزین

به شهد نحل میالا، لعاب افعی را

همیشه تا که بهاران بود به غازه گری

خزان برد ز سرانگشت غنچه حنّی را

بود شکفته و رنگین رخ غلامانت

چو گل به تارک عزّت گرفته مأوی را

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلعآلودهای به خون من جان نثار دست
  2. شمارهٔ ۱۹ - در منقبت حضرت امیر مؤمنان (ع)زان پیش کز فراز در هفت خوان صبح
  3. شمارهٔ ۲۰ - مدح حضرت امیر مؤمنان (ع)زین ششدرم چو بال فشانی دهد گشاد
  4. شمارهٔ ۲۱ - مدح امیر مؤمنان (ع)غم چو در سینه لنگر اندازد
  5. شمارهٔ ۲۲ - در توصیف شعر خود و مدح حضرت امیرمؤمنان (ع)آنجا که خامه، شکّر گفتار بشکند
  6. شمارهٔ ۲۳ - در مدح حضرت علی بن ابی طالب (ع)چون شست غمزهٔ تو گشاد کمان دهد
  7. شمارهٔ ۲۴ - شکایت از زندگی در هند و مدح حضرت امیر مؤمنان (علیه السّلام)با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیر
  8. شمارهٔ ۲۵ - مدح و منقبت حضرت مولی الموالی علی بن ابیطالب (ع)مشکینه طرّه ای به شب عنبرین لباس
همه‌ی قصاید ←

حزین لاهیجی درباره‌ی حزین لاهیجی

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهام‌زنی...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.