پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۵۷ - در مدح محمود بن محمدخان خواهر زاده سلطان سنجر گوید

فسانه گشت بیک بار داستان کرم

بریده شد پی حاجت ز آستان کرم

برون ز قبه میناست بارگاه وفا

ورای خانه عنقاست آشیان کرم

ز بار هر خس بگسست بارگی هنر

ز سنگ هر سگ بشکست استخوان کرم

مجوی گوهر آزادگی که زیر زمین

چو گنج قارون پنهان شده است کان کرم

گمان مبر که هلال هنر بزرگ شود

از آنکه خرد شکسته است آسمان کرم

کرم مگوی که جز در میان سبزه باغ

همی به خواب نبیند کسی نشان کرم

به بوی فضل و کرم خانمان رها کردم

که روی فضل سیه باد و خان و مان کرم

عجب مدار که شد کند خاطر تیزم

که تیغ خاطر چو بیست بی فسان کرم

به آب و دانه چو من بلبلی بیرزیدی

اگر نبودی پژمرده بوستان کرم

ز حد ببردم نی نی هنوز سر مستست

ز جام جود و سخا طبع شادمان کرم

هنوز فائده هست در وجود هنر

هنوز منطقه هست در میان کرم

بفر دولت خاقان جمال دولت و دین

که نوک خامه او هست ترجمان کرم

کریم عادل محمود بن محمد آنک

که هست غایت سوگند او به جان کرم

موفقی که برای مضاء حاجت خلق

نشانده بر ره امید دیدبان کرم

صنایعی که شد از جود او یقین خرد

خدای داند اگر گشت در گمان کرم

خهی ذخیره دولت ز روزگار بزرگ

زهی فرشته رحمت ز خاندان کرم

توئی به همت بسیار گنج دار علوم

توئی به دولت بیدار پاسبان کرم

توئی به باغ شرف سبزه و بهار امید

توئی که چشم بدت دور قهرمان کرم

نه جز هوای تو سریست در ضمیر خرد

نه جز دعای تو وردیست در زبان کرم

بگاه عدل توئی خصم جان ستان ستم

بگاه فضل توئی یار مهربان کرم

برای قلب کرم می نهند مال حرام

توئی که مال حلال تو هست آن کرم

فلک نیاوردم زیر پای همچو رکاب

اگر تو تاب دهی سوی من عنان کرم

درین زمانه توئی آب خواه و دست بشوی

که بر بساط تو بتوان شکست نان کرم

بعشق بلبل طبعم کجا زند دستان

چو از رخ تو شکفت است گلستان کرم

چو آفتاب ز مشرق همی توئی که همی

برآوری سر همت ز بادبان کرم

بساز کار افاضل و گرنه چون دگران

تو هم بگوی که بیزارم از ضمان کرم

همیشه تا چو فرود آید از فلک عیسی

بلطف زنده کند نام جاودان کرم

تو باش مهدی جانها که کار اهل هنر

به جان رسید در این آخر الزمان کرم

هزار منت حق را که خطبه و سکه

بنام مجلس عالیست در جهان کرم

زهی یگانه که هر ساعتی طلوع کند

بر آسمان معالیت اختران کرم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۵۹ - در بادیه به التماس امیر حاج گفتهجان میبرد به عشرت حوران گلشنم
  2. شمارهٔ ۶۰ - در مدح نظام الملک محمد گویدمرا به وقت سحر دوش مژده داد نسیم
  3. شمارهٔ ۶۱چون ز غزنین کردم آهنگ ره هندوستان
  4. شمارهٔ ۶۲ - در صفت هندوستان و مدح سلطان بهرام شاه گویدمی بنازد باز گوئی خطه هندوستان
  5. شمارهٔ ۶۳ - در مرثیه جمال الدین احمد قاضی سرایدای دلت بی خبر از مملکت عالم جهان
  6. شمارهٔ ۶۴ - در مدح آتسز خوارزم شاه گویددیدم به خواب دوش براقی ز نور جان
  7. شمارهٔ ۶۵ - این مرثیه از برای والده سلطان سعید ولد بن بهرام شاه گوید (کذا)آراستند روضه آرامگاه جان
  8. شمارهٔ ۶۶چون شمع روز روشن از ایوان آسمان
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.