پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۶۶

چون شمع روز روشن از ایوان آسمان

ناگه در اوفتاد به دریای قیروان

دوش زمین و فرق هوا را ز قیر و مشک

بهر سپهر کوژ ردا کرد و طیلسان

آورد پای مهر چو در دامن زمین

بگرفت دست ماه گریبان آسمان

بر طارم فلک چو شه زنگ شد مکین

در خاک تیره شد ملک روم را مکان

گردون چو تاج کسری بر معجزات حسن

از در و لعل چتر سکندر برون شان

تا همچو شکل چرخ زمرد به پیش چشم

بر روی او فشاند همه گنج شایگان

زهره چو گوی سیمین بر چرخ دوربین

دنبال برج عقرب مانند صولجان

بر جیس چون شمامه کافور پر عبیر

کیوان چو در بنفشه ستان برگ ارغوان

بهرام تافت از فلک پنجمی همی

چونانکه دیده سرخ کند شرزه هر زمان

پروین به وقت آنکه گران تر کنی رکاب

جوزا چو گاه آنکه سبکتر کنی عنان

گردان بنات نعش چو مرغی که سرنگون

ناگه به سوی آبخور آید ز آشیان

دیو از شاب گشته گریزان بدان مثال

چون خصم منهزم ز سنان خدایگان

اندر شبی چنین که غضنفر شدی ذلیل

واندر شبی چنین که دلاور شدی جبان

من روی سوی راه نهادم به فال نیک

امید خود بریده ز پیوند و خانمان

راهی چنانکه آید از او جسم را خلل

راهی چنانکه باشد از او روح را زیان

رنگش بسان گژدم و سنگش بسان مار

زین طبع را عقوبت و زان عقل را فغان

در آب او سمک نرود جز به سلسله

بر کوه او ملک نرود جز به نردبان

هر چند ریگ و سنگ و که و غار او نمود

رنج دل و بلای تن و آفت روان

زو در دلم نبود خطر زانکه همچو حرز

راندم همی ثنای خداوند بر زبان

خسرو بهاء دولت و دین شاه بن حسن

کاقبال هست بسته به فرمان او میان

قطب جلال شاه معظم که روزگار

بر حسب قدر و همت او باد پاسبان

گردون به هفت کوکب و گیتی به چار طبع

یک تن نپرورید قرینش به صد قران

تیرش به گاه خشم چو پرید سوی خصم

کلکش به گاه مهر چو جنبید بر بنان

شاهان همی روند سوی او پی گهر

مرغان همی پرند ز اندیشه اش ستان

حسبی است بنده را به اجازت بیان کند

هر چند قاصر است خود از شرح آن بیان

من بنده تا ز خدمت محروم مانده ام

گوئی ز من نمانده به جز مدح تو نشان

ممکن بود ز بس که برم نام مدحتت

کاندر نمازم آید یاد تو بر زبان

دردا که تا گرانی بردم ز درگهت

بر من بدین سبب دل اقبال شد گران

از حرص زاد و بود به تن مرده ام چنین

ای کاشکی نزادی هرگز نبودی آن

در جمله ممکن است چه ممکن که واجب است

گر قصه کرده ام سر مقصود من بخوان

از بس که بنده روز در این آرزو بود

تا سازدش بدرگه عالی ملک مکان

خود را به خواب بیند پیش تو هر شبی

بگشاده لب به مدح و کمر بسته بر میان

پوشیده هم نباشد بر رای روشنت

فهرست این قصیده که در دل بود نهان

این بنده ای که هست به مدح تو مفتخر

وین چارکی که هست به مهر تو شادمان

عمریست تا ز مدحت تو هست بر کنار

قرنی است تا ز خدمت تو هست برکران

نی کس بگویدش که کجا رفت این غریب

نی کس بگویدش که کجا شد خود این جوان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۶۸ای دور ملک تو سبب دور آسمان
  2. شمارهٔ ۶۹خدای داند و بس تا چه خرم است جهان
  3. شمارهٔ ۷۰ - در مدح صاحب نظام الملک ابو جعفر محمدبن عبدالمجیدنسیم عدل همی آید از هوای جهان
  4. شمارهٔ ۷۱ - این سوگند نامه رادر نیشابور گفته استگشاد صورت دولت بشکر شاه دهان
  5. شمارهٔ ۷۲ - درمدح خواجه عمید ابوطاهر گویدبر من ز نعمت الحق خاص خدایگان
  6. شمارهٔ ۷۳ - در این قصیده ابو المعالی نصر بن محمد را مدح کندای راحت روح و رامش تن
  7. شمارهٔ ۷۴ - در مدح حسن بن احمد گویدگاه آن است که طفلان چمن
  8. شمارهٔ ۷۵ - در مدح احمد عمر گفته از غزنین فرستادای باد سپیده دم سفر کن
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.