پرش به محتوای اصلی
سید حسن غزنوی سید حسن غزنوی

قصاید

شمارهٔ ۵۵ - هم در مدح او گوید

کاری بگزاف می گذارم

عمری به امید می سپارم

نی زهره آنکه دل به جویم

نی طاقت آنکه دم بر آرم

اندیشه به سوخت عقل و روحم

و امید ببرد روزگارم

یاری نه که یکرهم به پرسد

تا بر چه امید و در چه کارم

بد عهدم خوانده والحق

گر بی تو زیم هزار بارم

ای نور دو دیده بیم آن است

کین نور دو دیده هم به بارم

ترسان ترسان ز آب و آتش

بر روی و رخت نظر گمارم

رنجی که همی کشم چه گویم

دانم که نداری استوارم

تا مشک تو نقشبند گل شد

هیچ از دو جهان خبر ندارم

با آنکه لبت نکرد مستم

دردا که گلت نهاد خارم

ای شاه منم که از عزیزی

پرورد غم تو در کنارم

گفتم که نمی نمایدت هیچ

می ده که هنوز هوشیارم

آن به که چو چاشنی پذیرم

بر دارم کام و سر به خارم

کز رنج تو نیست هیچ راحت

جز بر در خاص شهریارم

صاحب حسن آنکه شاه دولت

جز بر در او نداد بارم

زیبد اگر از زبان حالت

گوید که جهان افتخارم

زر پاش چو شاخ در خزانم

در بار چو ابر در بهارم

آن صدر منم که از عزیزی

پرورد اقبال در کنارم

شکر ایزد را که مملکت را

من از دو وزیر یادگارم

بر دشمن و دوست هر چه کردم

پاداش دهاد کردگارم

گفته قلمش که می نماند

از شادی دست او قرارم

رقاص بساط سیمگونم

غواص بحار مشکسارم

هستم دو زبان و بر حقم زانک

با دشمن خویش درحصارم

چون دائره سپهر سرکش

سربر خط امر خواجه دارم

انگشت نهم درست بر حرف

تا منتخب است دستیارم

ای آنکه ز جود تو بیفکند

بد مستی آز در خمارم

از عون سخات بر مرادم

و ز جود یمینت با یسارم

گشته است به دولت تو حاصل

آنها که نبود در شمارم

گر از تو ندانم از که دانم

ور از تو ندارم از که دارم

هر مکرمتی که میگذاری

شکری به سزا همی گزارم

هر قطره که بخشیم صدف وار

دری بتو باز می سپارم

بشکفت همه جهان ز فضلم

نشکفته یکی گل از هزارم

زنهار به حق معونتم کن

کز حق بر تو بزینهارم

از خاک تنم چو گل پیاده است

بر باد چو بوی گل سوارم

این زر که منم که خواست دانست

جز سنگ وقار پر عیارم

ای بی نمکان شور چشمان

گفتمی که کیم همی نیارم

خلعت دادیم پار الحق

امسال در آرزوی پارم

تا باز چو باغ خوش بخندم

تا باز چو ابر در ببارم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۵۷ - در مدح محمود بن محمدخان خواهر زاده سلطان سنجر گویدفسانه گشت بیک بار داستان کرم
  2. شمارهٔ ۵۸ - این قصیده از سر تأسف گفته به نشابور فرستادمن همان طوطی شکر سخنم
  3. شمارهٔ ۵۹ - در بادیه به التماس امیر حاج گفتهجان میبرد به عشرت حوران گلشنم
  4. شمارهٔ ۶۰ - در مدح نظام الملک محمد گویدمرا به وقت سحر دوش مژده داد نسیم
  5. شمارهٔ ۶۱چون ز غزنین کردم آهنگ ره هندوستان
  6. شمارهٔ ۶۲ - در صفت هندوستان و مدح سلطان بهرام شاه گویدمی بنازد باز گوئی خطه هندوستان
  7. شمارهٔ ۶۳ - در مرثیه جمال الدین احمد قاضی سرایدای دلت بی خبر از مملکت عالم جهان
  8. شمارهٔ ۶۴ - در مدح آتسز خوارزم شاه گویددیدم به خواب دوش براقی ز نور جان
همه‌ی قصاید ←

سید حسن غزنوی درباره‌ی سید حسن غزنوی

حسن غزنوی (با نام کامل: اشرف‌الدین ابو محمد حسن بن محمد حسینی غزنوی (۵۳۵–۵۶۵ قمری)) مشهور به اشرف و با تخلص «حسن»، شاعر و واعظ سده ششم هجری است. اشرف الدین بخش عمده عمر خویش را به خدمتگزاری پادشاه غزنوی، بهرام‌شاه و نیز مدتی را هم به خدمت سلطان سنجر سلجوقی گذراند. وی در بیشتر قالب‌های شعری طبع‌آزمایی کرده و از معاصرین...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.