پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۸۹ - در غزل است

هر کو چو تو دلستان ندارد

خورشید شکر فشان ندارد

از دست غم عشق تو جانا

آن جان ببرد که جان ندارد

مشکی که ز شب پدید گردد

جز زلف تو ترجمان ندارد

مرغی که ز آفتاب زاید

جز حسن تو آشیان ندارد

خورشید چو روی تو از آن نیست

کز زلف تو سایه بان ندارد

دادی به غلامی تو اقرار

مسکین چه کند زبان ندارد

هر چند چو سیمرغ وصالت

نامیست که خود نشان ندارد

یک کنج نماندست که دروی

صد بنده به رایگان ندارد

بستان رخت بر چمن لهو

جز عارضت ارغوان ندارد

باران غمم ز بام اندوه

الا مژه ناودان ندارد

در عشقم گوشمال دادی

شاید، که ادب زیان ندارد

کم دار قوام سیم باری

دانی که قوامی آن ندارد

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۹۱ - در غزل واشاره به مدح نوشروان نامی استای دل به جان و مال خر گر بوسه جانان خری
  2. شمارهٔ ۹۲ - در غزل استمعشوق و بهار و باغ و باده
  3. شمارهٔ ۹۳ - در غزل استعاشق خوش طبع با معشوق شیرین خوش خورد
  4. شمارهٔ ۹۴ - در توحید و منقبت و تخلص به مدح سید اجل شرف الدین محمد نقیب گویددارای آسمان و زمین کردگار ماست
  5. شمارهٔ ۹۵ - در موعظت و نصیحت و دعوت به خداپرستی و زهد در دنیا و رغبت به آخرتستاز بد این مردمان، وز غم این روزگار
  6. شمارهٔ ۹۶ - در مدح عمادالدین ابومحمد حسن بن محمد بن احمداسترآبادی قاضی ری گویدای که در دنیا همه جدی و در دین سرسری
  7. شمارهٔ ۹۷ - در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گویدای آز و ناز کرده تو را سغبه جهان
  8. شمارهٔ ۹۸ - در موعظت و نصیحت و زهد در دنیا و رغبت به آخرت گویدجهان سرای و بال است و بارگاه عذاب
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.