پرش به محتوای اصلی
قوامی رازی قوامی رازی

دیوان اشعار

شمارهٔ ۹۷ - در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گوید

ای آز و ناز کرده تو را سغبه جهان

آزت و بال تن شد و نازت هلاک جان

زین کاروانسرای برون شو که بسته نیست

دروازهای محشر از انبوه کاروان

تا چند لاف لشگر سلطان و سلطنت

غره شده به جیش قراخان و خیل خان

ای بس طناب عمر ملوکان که برگسست

این خیمه کبود برین دشت باستان

از مرگ ریختند جوانان چون درخت

چون برگها ز شاخ درختان به مهرگان

با کار زشت و بار گناهی پس ای عجب

مزدور دیو باشی و حمال رایگان

کاندر کمین حشر ببینی کمندوار

خشم خدای حلقه حلق خدایگان

تو پادشاه شهوتی و پاسبان مال

مالی به ظلم بستده بهمانی از فلان

فردا ز رستخیز گر آئی سیاه روی

شاید؛که کم سپید بود روی پاسبان

دهقان دشت خرمن گندم توئی ولیک

چون که شوی گر اوفتدت نیم جو زیان

از صدق دل ز دیده نباری یکی سرشگ

گاه ریا ز یک مژه سازی تو ناودان

بر گریه تو خنده همی آید ای شگفت

کان نیست آب دیده تو هست دام نان

لیکن دلم خوش است که این زرق و مکر و فن

نه با کسی کنی که نداند همی نهان

با طیلسان ریا مده و ترسناک باش

زان قاضی قیامت و آن حبس جاودان

بی طیلسان به پایه رسی در سخا از آنک

حاجت نبود حاتم طی را به طیلسان

نیکان هوشیار به بالا رسیده اند

ما مست و پست مانده درین تیره دودمان

بر بام آن سرای کرا ساز رفتن است

بی پای مانده مردم و بی پایه نردبان

سخره کند به مردم درویش بی مراد

چون خواجه هست محتشم آئین و کامران

فرعون شور بخت کدامین سگی بود

با آن رمه که موسی عمران بود شبان

الوان نعمت است بخوان تو بر ولیک

زو مستحق غمین دل و غماز شادمان

از رشگ سیب و آلو و انگور تو یتیم

با چهره چو آبی و اشکی چو ناردان

وآن را که نان و کاسه کم از دیگری بود

سوگندها خورم که نخواند کسی بخوان

زرگر به مستحق دهی و نان به مستمند

این را در آستین نهی آن را بر آستان

دایم کنی زیارت عمال تندرست

نارفته در عیادت زهاد ناتوان

با یار دلستان ز طرب روی کرده ای

واندر قفای تو ملک الموت جان ستان

این راست قامت تو چو تیری است از یقین

وآن کژ دل تو همچو کمانی است بی گمان

باقد راست نادره آمد دل کژت

زیرا که کس ندید به تیر اندرون کمان

چون مردمی بمرد تو دیبا مپوش از آنک

در تعزیت پلاس به آید ز پرنیان

امروز امیر وقت به حاجب دهد پیام

که این را بران ز درگه و آن را به خانه خوان

فردا به جبرئیل ز حضرت ندا بود

کین رانده را بخوان و آن خوانده را بران

آمد خزان پیری و مویت چو برف کرد

بر رنگ ارغوان تو گسترد زعفران

موی سیاه تو ز چه معنی سفید گشت

زاغت چرا برفت چو برف آمد از خزان

ای بر خلاف عاده همه کار تو سزد

گر زیر کان دهر زنند از تو داستان

کان کشتی شکسته به دریا از نهنگ

بادش گسسته لنگر و دریده بادبان

تکلیف سخت بر تو هم از دست تو است از آنک

چون اسب سرکشد بهلندش فرو عنان

از آیت و عید مفسر بتکه

از دوزخت به لفظ تهدد کند بیان

از دوزخت چه باک کت از مرگ باک نیست

چون ترسی از خبر که نمی ترسی از عیان

زاز و نیاز واله و مدهوش مانده ای

کوئیت کرده اند به پیرانه سر جوان

در دنیی ار چو شاهین انصاف ده شوی

اندر قیامه کفه طاعت کنی گران

تو در جهان به حرص چنان سخت گشته ای

گر راه یافتی ز تو بگریختی جهان

فعل بد تو نیک نگردد به موعظت

فرزند زشت خوب نگردد به دایگان

گرچه گناهکاری ز ایزد مبر امید

کو می دهد به اهل چنین و چنان جنان

جبار بی نیاز که بر بندگان به لطف

چون مادر است مشفق و چون دایه مهربان

عیبت بسی است لیک نباید که تر بود

بی شکر کردگار زبان تو در دهان

تا آنگهی که جامه جان از تو برکشد

در جیب عیب مشک نهد فضل غیب دان

تا باشی ای قوامی جز راستی مورز

که این راستی نجات تو باشد به راستان

چیزی مگو که هست غرامت بران سخن

کانی مکن که نیست جواهر در آن مکان

توحید و زهد گوی که تا در جهان بود

آثار فضل و دولت شعر تو سالیان

زهد آر تا چو نار معانی کنی بلند

حق گوی تا چو آب عبارت کنی روان

آن جوهری توئی که به بازار در تو راست

از اختران جواهر وز آسمان دکان

چون دودوار خاطرت از دل بسر شود

آتش مثال شعله زند شعر در زمان

سیمین همای صبح چو زد بال بر پرد

خورشید چون کبوتر زرین ز آشیان

پاکیزه گوی زهد که جبار ناقد است

بر جبرئیل خواند همی بایدت قرآن

ادامه‌ی دیوان اشعار

  1. شمارهٔ ۹۹ - در موعظت و نصیحت و ترهیب از دنیا و ترغیب به آخرت گویدمدبری که به فرمان او است جان درتن
  2. شمارهٔ ۱۰۰ - در تأسف بر ایام جوانی و شکایت از عوارض پیری و درنصیحت و مناجاتنماند است در چشم من روشنائی
  3. شمارهٔ ۱۰۱ - در اثبات صانع و توحید او و بیوفائی دنیا و یادآوری مرگ و موعظت و نصیحت گویدروزی دهی که بر دو جهان است پادشا
  4. شمارهٔ ۱۰۲ - در موعظت و نصیحت و دعوت به زهد در دنیا و رغبت به آخرت گویدای شده عمر تو ضایع در تمنای محال
  5. شمارهٔ ۱۰۳ - در موعظت و نصیحت گویدمکن دین در سر دنیا ز خودرائی و نادانی
  6. شمارهٔ ۱۰۴ - در توحید و زهد و موعظت گویدپس از توحید جان افزای تا جانم به جا باشد
  7. شمارهٔ ۱۰۵ - قسمت اولی است از قصیده ای ؛ و موجود از آن در بیان توحید استپروردگار عالمیان است کردگار
  8. شمارهٔ ۱۰۶ - در منقبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عدل خدای تعالی و مدح سید فخرالدین و پدر او سید شمس الدین که هر دو رئیس شیعه در ری بوده اند گویدمرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد
همه‌ی دیوان اشعار ←

قوامی رازی درباره‌ی قوامی رازی

شرف‌الشعراء امیر بدرالدّین قوامی خبّاز رازی از شاعران معروف نیمه‌ی اول قرن ششم هجری است که به مواعظ حکم و مناقب خاندان رسالت شهرت دارد. لقب «خبّاز» او از آن جهت رایج بود که در اوایل، نانوایی می‌کرد، و دکان خبّازی داشته‌است و تخلّص او به «قوامی» به جهت نام «قوام‌الدّین طغرایی» که ممدوح او بوده، گرفته شده است. قوامی از...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.