پرش به محتوای اصلی
فروغی بسطامی فروغی بسطامی

غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۸۹

چنین نگار ندیدم به هیچ ایوانی

چنین بهار نیاید به هیچ بستانی

شکست و بست، دل و دست شه سواران را

چنین سوار نیاید به هیچ میدانی

هنوز بر سر من زین شراب مستی‌هاست

چنین قدح نکشیدم به هیچ دورانی

متاع مهر و وفا را نمی‌خرند به هیچ

چنین متاع ندیدم به هیچ دکانی

دل شکستهٔ ما را نمی‌توان بستن

مگر به تار سر زلف عنبرافشانی

چگونه جمع کنم این دل پریشان را

گرم مدد نکند طرهٔ پریشانی

کنون به چارهٔ رنجور خویش کوشش کن

نه آن زمان که بکوشی و چاره نتوانی

به ابروان ز تکبر هزار چین زده‌ای

مگر که حاجب قصر جلال خاقانی

ستوده ناصردین شه نصیر دولت و دین

که چشم چرخ شبیهش ندیده سلطانی

قدر ورای هوایش نخوانده طوماری

قضا خلاف رضایش نداده فرمانی

فروغی از نظر پادشاه روی زمین

بر آسمان سخن آفتاب تابانی

ادامه‌ی غزلیات

  1. غزل شمارهٔ ۴۹۱دوشینه خود شنیدم یک نکته از دهانی
  2. غزل شمارهٔ ۴۹۲سر راهش افتادم از ناتوانی
  3. غزل شمارهٔ ۴۹۳من و عشق تو اگر کفر و اگر ایمانی
  4. غزل شمارهٔ ۴۹۴گرچه آن زلف سیه را تو نمی‌لرزانی
  5. غزل شمارهٔ ۴۹۵عشق و کمین گشادنی، ما و ز جان بریدنی
  6. غزل شمارهٔ ۴۹۶بس که فرخ رخ و شکر لب و شیرین دهنی
  7. غزل شمارهٔ ۴۹۷خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
  8. غزل شمارهٔ ۴۹۸در شهر اگر تو شاهد شیرین گذر کنی
همه‌ی غزلیات ←

فروغی بسطامی درباره‌ی فروغی بسطامی

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوستعلیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.