پرش به محتوای اصلی
فرخی سیستانی فرخی سیستانی

قصاید

شمارهٔ ۱۲ - در مدح امیر ابویعقوب عضدالدوله یوسف بن ناصرالدین

گر چون تو بترکستان ای ترک نگاریست

هر روز بترکستان عیدی و بهاریست

ور چون تو بچین کرده ز نقاشان نقشیست

نقاش بلا نقش کن و فتنه نگاریست

آن تنگ دهان تو ز بیجاده نگینیست

باریک میان تو چو از کتان تاریست

روی تو مرا روز و شب اندوه گساریست

شاید که پس از انده اندوه گساریست

بر ماه ترا دو گل سیراب شکفته ست

در هر دلی از دیدن آن دو گل خاریست

تو بار خدای همه خوبان خماری

وز عشق تو هر روز مرا تازه خماریست

از بهر سه بوسه که مرا از تو وظیفه ست

هر روز مرا باتو دگر گونه شماریست

سه بوسه مرا برتو وظیفه ست ولیکن

آگاه نیی کز پس هر بوسه کناریست

ای من رهی آن رخ گلگون که تو گویی

در بزم امیرالامرا تازه نگاریست

یوسف پسر ناصر دین آنکه مر او را

بر گردن هر زایرش از منت باریست

از بخشش او در کف هر زایر گنجیست

وز هیبت او در دل هر حاسد ماریست

در بزم، درم باری و دینار فشانیست

در رزم، مبارز شکر و شیر شکاریست

در چاکرداری و سخا سخت ستوده ست

او سخت سخی مهتری و چاکرداریست

بر درگه او بودن هر روزی فخریست

بیخدمت او رفتن هر گامی عاریست

ای بار خدایی که ز دریای کف تو

دریای محیط ارچه بزرگست کناریست

جیحون بر یکدست تو انباشته چاهیست

سیحون بر دست دگرت خشک شیاریست

چتر سیه و رایت تو سایه فکنده ست

درهند بهر جای که حصنی و حصاریست

از تیر تو درباره هر حصنی راهیست

وز خشت تو اندر بر هر کوهی غاریست

شمشیر تو پشت سپه شاه جهان را

از آهن و از روی برآورده جداریست

از هیبت تو خصم ترا بر سر و بر تن

هر چشم یکی چشمه و هر مویی ماریست

بد خواه تو چون ناژ ببیند بهر اسد

پندارد کان از پی او ساخته داریست

ور خاربنی ببیند در دشت بترسد

گوید مگر آن خار ز خیل تو سواریست

ور ذره بچشم آیدش آسیمه بماند

گوید مگر آن از تک اسب تو غباریست

در هر سخنی زان تو علمی وسخاییست

در هر نکتی زان تو حلمی و وقاریست

کوهی که بر او زلزله قادر نشد او را

از حلم تو یکذره سکونی و قراریست

ای نیزه تو همچو درختی که مر او را

در هر گرهی از دل بدخواه تو باریست

هنگام خزانست و خزان را برز اندر

نونو ز بتی زرین هر جای بهاریست

بنموده همه راز دل خویش جهان را

چو ساده دلان هر چه بباغ اندر ناریست

بر دست حنا بسته نهد پای بهر گام

هر کس که تماشاگه او زیر چناریست

رز لاغر و پژمرده شد و گونه تبه کرد

غم را مگر اندر دل رز راهگذاریست

هر برگی ازو گونه رخسار نژندیست

هر شاخی ازو صورت انگشت نزاریست

نرگس ملکی گشت همانا که مر اورا

در باغ ز هر شاخ دگرگونه نثاریست

آن آمدن ابر گسسته نگر از دور

گویی ز کلنگان پراکنده قطاریست

ای آنکه مرا درگه تو خوشتر جاییست

وی آنکه مرا خدمت تو برتر کاریست

تا در بر هر پستی پیوسته بلندیست

تا در پس هر لیلی آینده نهاریست

با دولت فرخنده همی باش همه سال

کاین دولت فرخنده ترا فرخ یاریست

بگزار حق مهر مه ای شه که مه مهر

نزدیک تو از بخت تو پیغام گزاریست

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۴ - در مدح میر ابوالفتح فرزند سید الوزراء احمد بن حسن میمندیمن ندانم که عاشقی چه بلاست
  2. شمارهٔ ۱۵ - در مدح ابوالحسن علی بن الفضل بن احمد معروف به حجاجترک من بر دل من کامروا گشت و رواست
  3. شمارهٔ ۱۶ - در مدح خواجه ابوبکر حصیری گویددل آن ترک نه اندر خور سیمین بر اوست
  4. شمارهٔ ۱۷ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غزنوی گویدهمی تا خسرو غازی خداوند جهان باشد
  5. شمارهٔ ۱۸ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از فتح سومنات گویدیمین دولت شاه زمانه با دل شاد
  6. شمارهٔ ۱۹ - در دعای به سلطان محمود غزنوی گویدچندانکه جهانست ملک شاه جهان باد
  7. شمارهٔ ۲۰ - در صفت شراب خوردن سلطان محمدبن محمود غزنویخسرو می خواست هم از بامداد
  8. شمارهٔ ۲۱ - در تقاضا و مدح محمدبن محمودبن ناصر الدین گویدای همه ساله زخوی تو دل سلطان شاد
همه‌ی قصاید ←

فرخی سیستانی درباره‌ی فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی شاعر بزرگ ایرانی اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری قمری است. وی علاوه بر تسلط بر شعر و ادب در موسیقی نیز مهارت داشت و بدین وسیله توانست به دربار ابوالمظفر شاه چغانیان و سپس به دربار سلطان محمود غزنوی راه یابد و منزلتی والا بدست آورد. فرخی را یکی از بهترین قصیده‌سرایان ایرانی می‌...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.