پرش به محتوای اصلی
فلکی شروانی فلکی شروانی

قصاید

شمارهٔ ۶

آنکه ز شرم لطف او، آتش ناب آب شد

گمشده نعل مرکبش، افسر آفتاب شد

داد بداد خلق را، خورد فراغ و خواب شد

دشمن او ز رشگ این دشمن خورد و خواب شد

هست تصرف قضا، منصرف از جناب او

رسته شد از قضای بد، هر که در آن جناب شد

خصم گه سئوال او، داد جواب همسران

خانه خوان دولتش، در سر آن جواب شد

هست به نزد بندگان، خط و خطاب او روان

نامور آنکس است کو، لایق آن خطاب شد

هر که غبار لشگرش، دید به گاه تاختن

کرد یقین که در جهان، خاک محیط آب شد

باز نمود دولتش راه صواب خلق را

هر که بگشت از آن نسق، بر ره ناصواب شد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۸ - قصیده در مدح شروانشاه منوچهر بن فریدونروز طرب رخ نمود روزه به پایان رسید
  2. شمارهٔ ۹ - مطلع ثانیتا به دل و جان مرا آفت جانان رسید
  3. شمارهٔ ۱۰ - قصیدهزهی ز جود تو زمانه مایل سور
  4. شمارهٔ ۱۱ - در مدح منوچهر بن فریدون شروانشاهآن رخ رخشان و زلف عنبر افشانش نگر
  5. شمارهٔ ۱۲ - قصیدهرخ و زلف و لب و چشم و خط و خال تو ای دلبر
  6. شمارهٔ ۱۳ - قصیدهچون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حمل
  7. شمارهٔ ۱۴ - قصیدهسپهر مجد و معالی محیط نقطه عالم
  8. شمارهٔ ۱۵ - مطلع ثانیکجا شد آنکه مرا خان بدو بدی خوش و خرم
همه‌ی قصاید ←

فلکی شروانی درباره‌ی فلکی شروانی

ابو النظام محمد فلکی شروانی (زاده تقریباً ۵۰۱ ه، درگذشته ۵۴۰ ه) شاعر پارسی‌گوی ایرانی از قرن ششم هجری است. وفات او به نقل تقی‌الدین کاشی در ۵۸۷ هجری قمری و به گفتهٔ بعضی در ۵۷۷ هجری قمری بوده‌است. نام او به روایت اکثر تذکره‌نویسان محمد و لقبش نجم‌الدین یا افصح‌الدین می‌باشد و «فلکی » از آن روی تخلص میکرد که در اوایل ع...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.