پرش به محتوای اصلی
عمادی شهریاری عمادی شهریاری

قصاید

شمارهٔ ۱۰

عشق به بازار روزگار برآمد

دمدمه حسن آن نگار برآمد

عقل چه کوشد چنین که دوست خرامد

صبر که باشد کنون که یار برآمد

بی‌طلب او که را امید وفا شد

بی‌کرم او کدام کار برآمد

نام دلم بعد چن سال که گم بود

از خم آن زلف مشکبار برآمد

از تک و پوی فراق هست یکی جان

گر هوس او هزار بار برآمد

در غم او موکب زمانه فروشد

کوکبه صدر روزگار برآمد

عنصر دولت مجیربن‌شرف‌الدین

کز کف او حاصل بهار برآمد

ای به سزا سروری که از سر کلکت

قوت شمشیر شهریار برآمد

دولت سلطان به سان بحر فروماند

خامه تو زاو نهنگ‌وار برآمد

گفت به دم درکشم سپهر حرون را

تا به چه رو بخل دیوسار برآمد

آن چه برآمد تو را ز کلک روان‌بخش

آن چه علی را به ذوالفقار برآمد

تا نبری ظن که بی‌قلاده مهرت

شرزه اقبال را شکار برآمد

تربیت آفتاب رای تو کرده است

زآن فلک امروز کامکار برآمد

تا گل روی تو رنگ عمر پذیرفت

از سر گور عدوت خار برآمد

خشم تو بر بدسگان زخم چنان زد

گر جگر مرگ زینهار برآمد

جز تو که داند که از سراچه مدحش

شعر عمادی به افتخار برآمد

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۲دل و جانم به عشق تو سمرند
  2. شمارهٔ ۱۳هر که را عشقت اختیار کند
  3. شمارهٔ ۱۴عشق تو هر روز شوری در جهان می‌افکند
  4. شمارهٔ ۱۵آرام دل و جان من این خوش پسرانند
  5. شمارهٔ ۱۶دلی که بسته بند بلا تواند بود
  6. شمارهٔ ۱۷در عالمی که عشق تو را کار می‌رود
  7. شمارهٔ ۱۸قد قامت القیامه کجا عشق داد بار
  8. شمارهٔ ۱۹ - در مدح عمادالدوله دیلمیای نرگس تو طبیب و بیمار
همه‌ی قصاید ←

عمادی شهریاری درباره‌ی عمادی شهریاری

عمادالدین عمادی شهریاری (متوفای ۵۷۳ق)، متخلص به سلطانی و شهریاری، شاعر پارسی‌گوی و مدیحه‌سرای قرن پنجم و ششم است. برخی او را فرزند مختاری غزنوی دانسته‌اند. نام اصلی و تاریخ تولد وی معلوم نیست. و تنها می‌توان گفت در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده است. کسانی که به شرح زندگانی او پرداخته‌اند، اغلب از وی با عنوان عمادی یاد کر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.