پرش به محتوای اصلی
عمادی شهریاری عمادی شهریاری

قصاید

شمارهٔ ۱۴

عشق تو هر روز شوری در جهان می‌افکند

زآن که رویت آتش اندر آسمان می‌افکند

طره تو چاک در جیب فلک می‌آورد

غمزه تو خاک در چشم روان می‌افکند

سفته می‌خواهیم دل را تا چرا چاک تو نیست

سوی سینه چشم ما الماس از آن می‌افکند

کیمیای عشق ما گر برد عشقت گو ببر

عشق تو ما را نه اول این زمان می‌افکند

ما یقین دانیم کز تو نیست ما را هیچ روی

این دل آشفته ما را در گمان می‌افکند

شد عمادی بنده تو گر چه نام او به کفر

نام عشقشت در زبان این و آن می‌افکند

از تو خشنود است زیرا طبع او را عشق تو

در ثنای خسرو مازندران می‌افکند

شاه سیف‌الدین عمادالدوله کز تعظیم او

در کف خود هر چه خواهد رایگان می‌افکند

رای میمونش بر اسب عزم در صف ثبات

چون ثوابت آسمان را در عنان می‌افکند

شعر من جز در مدیح تو نباشد لاجرم

فرش عز از قیروان تا قیروان می‌افکند

دانی از مرغان کدامین بگسلاند مثل خویش

آن که جوزه از برون آشیان می‌افکند

هر که اندر جان و دل آتش‌فروز کین توست

دود محنت در دیار دودمان می‌افکند

دولت تو نقص نپذیرد به آن کز روی لطف

از قبولت بر رخ بنده نشان می‌افکند

عزم تو بر دیدگاه حصن حزم دشمنت

آهک اندر دیده‌های دیده‌بان می‌افکند

هر که خاک پای تو در دیده جان می‌نهد

نزد من در ثمین در خاکدان می‌افکند

شاد باش ای شهریاری کز سیاست بر درت

چرخ بار کبریا بر استان می‌افکند

گفته من می‌نماید این سخن لیکن تو راست

زآن که اقبالت مرا آن بر زبان می‌افکند

زخم شمشیر فریدون است کز تایید بخت

نام نیکو بر درفش کاویان می‌افکند

بر قیاس من زمانه بر در تو هر زمان

شاعر ناجنس را در امتحان می‌افکند

خصم شیر آهنگ سگ فعل تو را روز وغا

گرد اسبت لرزه اندر استخوان می‌افکند

کی عجب کز فر مولود رسول هاشمی

زلزله در خاله نوشیروان می‌افکند

از ضرورت دان که طبع من ز بهر مدح تو

زورق حرف و عبارت بر کران می‌افکند

زآن که هر ساعت معانی تو در بازار لطف

صد هزاران در معنی در میان می‌افکند

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۶دلی که بسته بند بلا تواند بود
  2. شمارهٔ ۱۷در عالمی که عشق تو را کار می‌رود
  3. شمارهٔ ۱۸قد قامت القیامه کجا عشق داد بار
  4. شمارهٔ ۱۹ - در مدح عمادالدوله دیلمیای نرگس تو طبیب و بیمار
  5. شمارهٔ ۲۰ز پای تا ننشینم به دست ناید یار
  6. شمارهٔ ۲۱گنبد مشکین شده است چرخ ز بوی بهار
  7. شمارهٔ ۲۲رایگان رخ نمی‌نماید یار
  8. شمارهٔ ۲۳ - در مدح سلطان طغرل بیک سلجوقیای زلف و رخت سپهر و اختر
همه‌ی قصاید ←

عمادی شهریاری درباره‌ی عمادی شهریاری

عمادالدین عمادی شهریاری (متوفای ۵۷۳ق)، متخلص به سلطانی و شهریاری، شاعر پارسی‌گوی و مدیحه‌سرای قرن پنجم و ششم است. برخی او را فرزند مختاری غزنوی دانسته‌اند. نام اصلی و تاریخ تولد وی معلوم نیست. و تنها می‌توان گفت در اواخر قرن پنجم به دنیا آمده است. کسانی که به شرح زندگانی او پرداخته‌اند، اغلب از وی با عنوان عمادی یاد کر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.