پرش به محتوای اصلی
الهامی کرمانشاهی الهامی کرمانشاهی

خیابان اول

بخش ۶۷ - دیدن کنیز حارث آن دو طفل ماه رو را درنخلستان و شناختن ایشان و بردنشان به خانه

چو آمد به نزدیک رود آن کنیز

بدید آن دو تن نورسان عزیز

که مویان به آه و فغان اندرند

به زیر درختی نهان اندرند

کنیزک به ایشان چنین گفت باز

که ای نو نهالان بستان ناز

بدینسان چرا راز بنشسته اید؟

درشادمانی به رخ بسته اید؟

دو رخشنده گوهر زکان که اید؟

پدرتان که و کودکان که اید؟

بگفتند ازکشور آواره ایم

پدر کشته و ندر پی چاره ایم

زمادر جدا و زپدر نا امید

نبیند کسی آنچه ما را رسید

کنیزک بدین گونه پاسخ سرود

که فرخنده نام پدرتان چه بود؟

شنیدند آن دو چو نام پدر

خروشان یکی مویه کردند سر

ز مژگان همی خون دل ریختند

ستاره به مه اندر آویختند

کنیزک چو آن آه و زاری بدید

مرآن ناله و سوگواری شنید

بدانست کان هردو شهزاده اند

دو مسلم نژادان آزاده اند

دلش پر زخون گشت و خاطردژم

فرو ریخت ازدیده سیلاب غم

یکی لخت مویید و برزد خروش

بدانسان که مرغ ازنوا شد خموش

بگفتا: گمانم شما را نژاد

زمسلم بود ای دو فرخ نهاد

بگفتند: گرم از چه در شیونی؟

بگو راستی دوست یا دشمنی؟

کنیزک بگفتا که جز مهر دوست

نباشد مرا هیچ در مغز و پوست

یکی از کنیزان زهرا منم

به بدخواه این خاندان دشمنم

شنیدند چون آن دو زیبا جوان

بدینسان سخن زان کنیز نوان

بگفتند: آری بودمان نژاد

زمسلم که چون او زمادر نزاد

زشهزاده گان چون کنیز این شنید

یکی آه سوزان ز دل برکشید

ز مژگان همی ریخت خوناب دل

فرو رفت پای نشاطش به گل

بدین گونه دیدند چون کودکان

کشیدند با آن کنیزک فغان

مرآن هرسه تن همچو ابر بهار

غریبانه گریه نمودند زار

چو لختی نمودند با هم فغان

کنیزک چنین گفت با کودکان

که بانویم ازدوستان شماست

کنیزی هم از خاندان شماست

چه باشد گر آیید زی خان او

شبی چند گردید مهمان او؟

که پوشد ز بدخواه دیدارتان

شود مادرانه پرستارتان

زهر گونه تان پیش آرد خورش

تن رنجدیده دهد پرورش

شکیبایی از اندهانتان دهد

به پای پر ازریش مرهم نهد

بگفت این و بشتافت مانند باد

گزین بانوی خویش را مژده داد

که ایدون بیارای بنگاه را

که آوردم ازره خور و ماه را

شدم سوی خان تو ایدون دلیل

دو شهزاده را از نژاد عقیل

چو بانو شنید این چوگل برشکفت

پذیره شد و گرد رهشان برفت

بسی خیر برآن کنیزک بداد

به آزادی اش زان سپس کرد شاد

چو پرداخت بانو زکار کنیز

روان شد سوی میهمان عزیز

بدان هردو آواره ی بی پدر

چو مادر ز غم مویه ها کرد سر

به رخشان گلاب از دو دیده فشاند

غبار ره از روی و موشان نشاند

همی گفت زار ای دو طفل یتیم

دو شهزاده ازدودمان کریم

دو نورس پدر کشته ی بیگناه

دو بی مادر آواره ی بی پناه

دوشمع شب افروز کاخ جنان

دو نو باوه ی نغز شاه جهان

دو رم کرده آهوی باغ مهی

دو رعنا گل ازگلبن فرهی

که کرد از پدر دور و ناکامتان؟

که ببرید از مهربان مامتان؟

زدادار نفرین بدان کینه جوی

شود ازجهان کنده بنیاد اوی

بسی گفت زینسان و بشخود روی

به رخ بر زد و دیده بگشود جوی

سپس با کنیزک بدین گونه گفت

که از شویم این راز باید نهفت

مبادا که اهریمن آگه شود

مراین هر دو را روز کوته شود

همان بدانستی آن نیک زن

که شویش شود قاتل آن دو تن

ازآن پس که مشکور دور ازگزند

رها کرد شهزاده گان را زبند

ادامه‌ی خیابان اول

  1. بخش ۶۹ - به دار کشیدن ابن زیاد بد بنیاد پر فساد مشکور زندانبان رابه دژخیم بد خویش آنگه سرود
  2. بخش ۷۰ - در تجافی ازدار غرور وانابه به سوی دار خلودتو کز کشور جسم درنگذری
  3. بخش ۷۱ - آمدن حارث به خانه و پنهان نمودن زن او کودکان را از آن بدبختدرآن روز تا شام آن هردوتن
  4. بخش ۷۲ - گریستن کودکان در نیمه شب و آگاهی حارث از حال ایشانچو نیمی گذشت از شب دیوسار
  5. بخش ۷۳ - بردن حارث معلون آن دو طفل را از بهر کشتن به کنار فراتستمکار حارث کمندی به دست
  6. بخش ۷۴ - مصمم شدن حارث برای کشتن شهزادگان و مویه کردن ایشان بریکدیگرسبک تیغ بگرفت آن بدگمان
  7. بخش ۷۵ - کشتن حارث محمد را و مویه گری ابراهیم در سوگ برادر خودز پای اندر افتاد سرو جوان
  8. بخش ۷۶ - بردن حارث سر کودکان را در نزد ابن زیاد بد بنیادسبک تاخت زی پور مرجانه شاد
همه‌ی خیابان اول ←

الهامی کرمانشاهی درباره‌ی الهامی کرمانشاهی

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.